0%
شنبه ، 16 مهر 1401

پرتال تخصصی تبیان مهدویت

تبیان مهدویت ، بزرگترین پایگاه اینترنتی مهدویت

مشق انتظار

ابومهدی المهندس

05:06:51 - 1401/07/12

امروز روز امامت مولا مهدی (عج) است اولین کاری که می خواهم انجام دهم عرض تسلیت به مولایم است.

مولا جان؟ تسلیت می گویم شهادت پدر بزرگوارت را چه غم بزرگیست از دست دادنه پدر، سوگ پدر جانکاه است بخصوص که آن پدر، امام حسن عسگری باشد پدری که دنیایی از علم بود!

و حال می گویم از آغاز امامت وشادی برای منتظران

بر اساس تعالیم اسلامى یكى از وظایف مهم هر مسلمان، انتظار ظهور حضرت قائم(عج) است؛ انتظار تحقق وعده الهى بر حاكمیت صالحان و تشكیل دولت اهل بیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است. اما آیا هیچ مى‏دانید كه پاداش این انتظار چیست و چه ثمرى براى منتظران دارد؟
امام صادق(علیه السلام) در روایت زیر به این پرسش پاسخ مى‏دهند:
«الا اخبركم بما لا یقبل‏الله عزوجل من ‏العباد عملا الا به؟ فقلت: بلى. فقال: شهادة ان لا اله الا الله، و ان محمدا عبده [و رسوله] و الاقرار بما امرالله، و الولایة لنا، و البراءة من اعدائنا - یعنی الائمة خاصة - و التسلیم لهم، و الورع و الاجتهاد و الطمانینة، و الانتظار للقائم - علیه‏السلام - ثم قال: ان لنا دولة یجیى‏ء الله بها اذا شاء. ثم قال: من سره ان یكون من اصحاب القائم فلینتظر ولیعمل بالورع و محاسن الاخلاق، و هو منتظر، فان مات و قام القائم بعده كان له من الاجر مثل اجر من ادركه، فجدوا وانتظروا، هنیئا لكم ایتها العصابة المرحومة.
سپس [امام] فرمود: براى ما دولتى است كه هر زمان خداوند بخواهد، آن را محقق مى ‏سازد. آنگاه [امام] فرمود: هر كس دوست مى‏ دارد از یاران حضرت قائم(عج) باشد باید كه منتظر باشد و در این حال به پرهیزكارى و اخلاق نیكو رفتار نماید، در حالى كه منتظر است، پس چنانچه بمیرد و پس از مردنش قائم(عج)، بپا خیزد، پاداش او همچون پاداش كسى خواهد بود كه آن حضرت را درك كرده است، پس كوشش كنید و در انتظار بمانید، گوارا باد بر شما [این پاداش] اى گروه مشمول رحمت‏ خداوند! آیا شما را خبر ندهم به آنچه كه خداى صاحب عزت و جلال، هیچ عملى را كه جز به آن عمل، از بندگان نمى‏ پذیرد؟ گفتم: بله. فرمود: گواهى دادن به این كه هیچ شایسته پرستشى جز خداوند نیست و این كه محمد(صلی الله علیه و آله) بنده و فرستاده او است، و اقرار كردن به آنچه خداوند به آن امر فرموده، و ولایت ما، و بیزارى از دشمنانمان - یعنى خصوص امامان - و تسلیم شدن به آنان، و پرهیزكارى و تلاش و مجاهدت و اطمینان و انتظار قائم(عج) .
براى منتظران زمان غیبت همین پاداش بس كه نام آنها در زمره یاران امام عصر(عج)، و از جمله كسانى ثبت‏ شود كه آن حضرت را به هنگام ظهور همراهى مى‏ كنند.

مولا جان؟ کودکی ات با مخفی شدن از دست مخالفانت گذشت! چه مظلومانه زندگی کردی نه کودکی آسانی و نه حال که منتظرانت واقعی نیستند و بی قراری کمتری به دیدنه مولایشان دارند! متاسفم آقا!به کوتاه یمان زمانی که پدرت رفت آمدی و برایش نماز اقامه کردی آمدی و ولایت را عهده دار شدی بوی آمدنت در همه جا پیچید خلیفه ی عباسی از پیدا کردنت ناامید شد لعنت به آنهایی که با تو خصومت داشتند لعنت به کسانی که باعث شدند از دیدن مولایمان محروم بمانیم!

نگذاشتند از وجودت بهره بریم

نگذاشتند به داشتنت افتخار کنیم

نگذاشتند ببالیم به بودنت درکنارمان!

خدا می دانست چه بنده هایه بی وفایی دارد خدا می دانست بنده هایش قدر عزیزش را نخواهند دانست مثل علی(ع) که کوفیان تنهایش گذاشتند مثل حسین که به آن مظلومیت در صحرای کربلا به شهدت رسید!

می دانست که تا انتظار نکشیم قدر تو را نخواهیم فهمید!

پس بدین سان غیبت صغری آغاز شد و رفته رفته از ما دور تر شدی سوسوی چراغ کمتر شد آنقدر که به غیبت کبری مبدل گشت و موجب غیبت1400 ساله گشت حال باید صبر کنیم و تلاش کنیم تا روزی که لیاقت دیدارت را پیدا کنیم!

ای آقای خوبی ها؟ ای آقای بزرگی ها؟ آقایی که چشم به راهت دوخته ایم؟

روز برگزیده شدنت به امامت وای که چه غوغایی می کند در دل شیعیانت؟

می لرزد دلان بلکه در این روز آیی و چشمانمان به جمال پر نورت روشن شود آری این روز برای من و امسال من تکرار نشدنی ایست هر سال یک بار اتفاق می افتد و شور و شوق دیدنت بیشتر ریشه در دل می اندازد.

همه به نوعی سعی می کنند عرض ارادت کنند!

مولا جان؟ هدیه ای بیشتر از این هدیه نمی تواند باشد برایمان بیا و آمدنت را به ما هدیه کن می دانیم بی لیاقت ترینیم

اما...

خاک قدومت می شویم گر با نیم نگاهی شادمان کنی چشمانت پل صراط مان است پس ما را از چشمانت نیندارز!

بیا مهدی فاطمه!
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

05:06:16 - 1401/07/12

خواهم گفت روزی آنچه بسته راه بغض سنگین مرا؛ خواهم شکست روزی شیشه غرور خود را و فرو خواهم ریخت روزی دیوار دلم را و پنجره ای خواهم گشود رو به شهر آشنایی؛ شهر گل های زیبا و خواهم نشست در کنار پنجره و نظاره خواهم کرد شکوه شکوفایی گل ها را.
شاید آن روز دیگر من نباشم، آن روز ما هستیم؛ ما یعنی من و تو، یا بهتر بگویم ما یعنی تو، تو سراسر وجود من هستی، پس تو می توانی من باشی، در وادی یاران، من و تو وجود و معنایی ندارد!
یاد تو هر روز بغض گلویم را می گشاید و مروارید های بلورین چشمانم را چون باران می باراند.
دوست دارم زیباترین جملات را بر زبان جاری سازم ولی زمانی که به تو می اندیشم، قلم و کلمات یاری ام نمی کنند، یا شاید قاصراند، تو و تنها تو، اندوه سهمگین دل بی نوای مرا سبک خواهی کرد و مرهم درد بی درمانم خواهی شد.
می دانم آدرس را اشتباه نیامده ام.
می دانم در پیمودن راه اشتباه کرده ام ولی تو را به درستی یافته ام، هر چند درکت نکرده ام، ولی هر روز با تو می گویم هر آنچه باید بگویم و از تو می خواهم هر آنچه باید بخواهم. ولی از خواسته های دلم مپرس که پاسخی ندارد، یا بهتر پاسخش نزد خودت است و تو بهتر می دانی، ای بهترین خوبان!
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

04:54:34 - 1401/07/12

سالهاست به لحظات سال تحویل و یک دقیقه ای که قبل از حلول سال نو همه ساکتند و نفس ها را در سینه حبس می کنند می اندیشم!

و هر ساله هیچ اتفاقی نمی افتند!!!

کجایی ای ربیع الأنام و نضره الأیام

نمی دانم ، شاید از گذشته به ایرانیان اینگونه آموختند تا رزمایش ظهور برگزار کنند …

وصد افسوس که ره گم کردیم و انتظار خورشید را کشیدیم و حال آنکه تو خود خورشید بودی و ما ندانستیم.

ای کاش دقایقی تمام نفس ها برای تو حبس می شد و همه با هم زمزمه می کردند دعای عهد و ندبه و فرج را …

و ای کاش هفت سین مان را در جمکران می گستردیم

و در آن به جای سفره ، “س جاده ای” می انداختیم به گستردگی زمین…

و”ستاره ای” از آسمان به زیر می کشیدیم به یاد تو…

و “ساعتی” برای شمار ثانیه هایی که بی تو گذشت

و “سدر” را به یاد سدره المنتهی مصطفی (ص) بر سجاده می ریختیم!

و “سیصد و سیزده سرباز” و “سلاحی” به نشان پایبندی بر سوگندی که با تو بسته ایم تا خونی که در رگهایمان است نذر تو باشد که چه نیکو در عهد آموختیم بسراییم ” شاهِراً‌ سَیْفی ، مُجَرِّداً قَناتی، مُلَبِّیاً دَعْوَهَ الدّاعی فِی الْحاضِرِ وَ الْبادی ” و با شمیشر آخته ، و نیزه برهنه ، پاسخ ‌گویان به نداى آن خواننده بزرگ در شهر و بادیه ایم. و سین ششم سجاده مان را از خدا می خواهیم تا “سرمه” کشد چشمانمان را به وصال دیدارش… و شنوا سازد شنوایی مان را به نوای انا المهدی…

اَللّـهُمَّ اَرِنیِ الطَّلْعَهَ الرَّشیدَهَ ، وَ الْغُرَّهَ الْحَمیدَهَ وَ اکْحُلْ ناظِری بِنَظْرَه منِّی اِلَیْهِ

و سین هفتم را نیز من بر این سجاده می نشانم ” سلام علی آل یاسین”.
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

04:54:13 - 1401/07/12

با تمام جهل و مستی تصمیم گرفته‌ام دفترچه رزوگار را با پاک کنِ مهر و عطوفت پاک کنم و از اول با نام تو روزگار را آغاز کنم.هنوز در نخستین صفحات آن مانده‌ام و مطلبی برای نوشتن ندارم.تا پایان نوشتن انتظارت می‌کشم.

دیوانه مسلمانی که در روزهای انتظار هزار بار به دیوانگی‌اش ایمان می‌آورد….

*اللهم عجل لولیک الفرج*

کودک که بودم پدرم جمعه ها صبح درب خانه را آب و جارو می کرد تا اگر مولا از آن حوالی عبور کند …

و نو روز هر باره این حس را در من زنده می کند

مردمی را می بینم که سراسر شوق و شورند ، خانه تکانی می کنند و لباس های نو برتن…

اما برای چه ؟ برای که ؟

اینان منتظرند تا بهار شود ؟

سالهاست می اندیشم که هنگام بهار مگر چه می شود که اینگونه به هم می ریزیم ، مهربان می شویم، به سراغ هم می رویم و از همه مهمتر منتظر می شویم…

انتظار …
#متن کوتاه

ابومهدی المهندس

04:54:02 - 1401/07/12

نه؛ غم می‌خورم؛ غم می‌خورم بخاطر روزهایی که نبوده‌ای تا لحظات تلخ غم را کنارم باشی.غم می‌خورم به خاطر روزهایی که به یادت نبوده‌ام و با گناه شب شده‌اند.همان روزهایی که در تقویم خاطره‌ها در منجلاب گناه و زشتی با قلم جهل ثبت کرده‌ام.

بهترین روز تنها روز ظهور توست.کی می‌آید؟ کی می‌شود که با قلم عقل و راستی بر صفحه دل حک کنم و با صدای بلند فریاد بزنم و به گوش جهانیان برسانم.«بهترین روز ، روز ظهور مولاست»
#متن کوتاه

ابومهدی المهندس

04:53:48 - 1401/07/12

چند پیش بود که خوابت را دیدیم گفته بودی می‌آیی و به اندازه تمام سال های نبوده ات با من حرف می زنی و به درد دل من گوش می‌دهی اما تا خواستی بگوئی کی و کجا؟، از خواب پریدم و از آن شب به بعد دیگر نمی خوابم.راستش می‌ترسم.می‌ترسم بیائی و من خواب باشم.می‌ترسم بیائی، همه تو را ببینند و تنها من از دیدنت محروم بمانم.هنوز هم می ترسم…

حس می‌کنم با این که شبهاست خواب به چشم ندارم اما در خواب غفلتم.بیا و بیدارم کن.بیا و هشیارم کن.بیا و همه جهانیان را از خواب غفلت بیدار کن.همه به خواب سنگین جهل فرورفته اند و صدای مظلومان و دل شکستگان را نمی‌شنوند.خودت بیا و همه ما را از این کابوس جهانی نجات بده.

ای منجی عالمیان ، جهان در انتظار توست مسافر من! نیستی تا ببینی مردم روز میلادت یعنی رمز عشق پاک چه می‌کنند! چگونه بغض سنگین خود را در گلو نگه داشته اند و انتظار می کشند.منتظرند تا کی بیاید و جهان را از عدل پرکند.کسی بیاید و به این جهان بی اساس پایان دهد بیا تا بعد از این در کوچه های غریب شهر روز میلادت را با بودنت جشن بگیریم و خیابان‌های تاریک و ظلمات را با نور بودنت چراغانی کنیم.بیا و ببین مردم روز آمدنت چه می‌کنند؟

روز جمعه، روز خودت، روز منتظرانت به سراغ حافظ رفتم تا با فالی دلِ شکسته و سینه‌ی زخمی‌ام را مرهمی باشم.می‌دانی چه آمد؟

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور….
#متن کوتاه

ابومهدی المهندس

04:53:38 - 1401/07/12

یا صاحب الزمان رمز ظهور تو ترک گناه و یکدلی و دعای ماست.. سلام مولای من، سلام معشوق عالمیان، سلام انتظار منتظران..می‌خواهم از جور زمانه بگویم ، می‌خواهم بگویم و بنویسم از فسادی که جهان را چون پرده‌ای فراگرفته اما زمان فرصتی است اندک و انسان آدمی است ناتوان.پس ذره‌ای از درد دلم را به زبان می آورم تا بدانی چقدر دلگیر و خسته‌ام.

آغاز نامه به جهانبان جهان و جهانیان خدای هر دو جهان مولای من می‌دانی چند سال است انتظار می‌کشم.از وقتی سخن گفته‌ام و معنای سخن خود را فهمیده‌ام انتظارت را می‌کشم.بیا و این انتظار مرا پایان بده.

خسته‌ام از دست زمانه ، چقدر جور زمانه را تحمل کنم.چقدر ناله مظلومانه کودکان و معصومانی را که زیر ستم اند بشنوم و سکوت کنم.خودت بیا و این جهان سیاه را پایان بده.بیا و جهان را آباد کن.بیا و از آمدنت جهان را شاد کن.می‌دانی چند نوجوان هم سن و سال من آواره‌اند؟ چندین هزار کودک بی پناهند، خودت بیا و پناه بی پناهان باش.
#متن کوتاه

ابومهدی المهندس

04:50:31 - 1401/07/12

آقا جان سلام من زهرا هستم یکی از میلیون ها آدمی که بی نهایت دوستت دارند. آقا جان من همیشه از مادرم میپرسم پس ما کی به کربلا می رویم خاله و عمه رقیه اینها همیشه به کربلا میرن اما ما تا حالا نرفته ایم.

مادرم به من گفت: “بابا مدتی دستش خالی است. انشالله یک بار سه نفره باهم می رویم.” آقا دوست دارم به پدرم کمک کنید تا بدهی هایش را پرداخت کند و ما زودتر به دیدن شما بیایم.

امام زمان می خواهم روح مادربزرگم را شاد کنی و من را برای هر گناهی که مرتکب شده ام ببخشی. آقا جان من همیشه نگران حال پدر و مادرم هستم لطفا همیشه آن ها را سالم نگه دار.

به لطف وجود با شکوه شماست که من هستم و شما نمی دانید که من چقدر برای خداوند متعال ارزشمند هستم و چقدر دعاهای شما شامل حال من شده است که توانسته ام چادر مشکی بر سر کنم و زینت و زیبایی خود را از نامحرم پنهان کنم تا در مسیر اشتباهی قرار نگیرم.

من شما را دوست دارم و می دانم که شما همچنین مرا دوست دارید که برای من دعا می کنید و چندین بار نامه های من را با کلمات مختلف می خوانید. من همیشه شما را در کنار خودم احساس می کنم و بزرگترین آرزوی من دیدار با شما می باشد.

امیدوارم در زمان ظهور شما من هنوز در این دنیا باشم تا بتوانم از نزدیک شما را ببینم. خدانگهدار.
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

04:50:20 - 1401/07/12

عزیز دل زهرا ای نور چشمان پیامبر و علی تو را که مقصد و مقصود همه مایی. همه عالم برای آمدنت لحظه شماری می‌کنند. به امید روزی که شما را از نزدیک ببینم و در آغوش بگیرم، خدانگهدار.
#پیامک

ابومهدی المهندس

04:49:51 - 1401/07/12

سلام امام زمان من (نام خود را بنویسید) هستم و ده سال سن دارم، راستش دلم برای شما خیلی تنگ شده است برای همین این نامه می نویسم. آقا امیدوارم حالتان خوب باشد من یک خواهر به اسم فاطمه زهرا دارم که او نیز شما را خیلی دوست دارد.

مادرم می گوید شما نام خواهرم را خیلی دوست دارید و می گوید دوست دارد دخترم مانند مادر شما حضرت زهرا خانم خوبی شود. آقا جان میشه دعای من هم برآورده بشود؟ دوست دارم به کربلا سر قبر امام حسین(ع) بیایم و شما باشین شما را هم زیارت کنم.

مهدی جان نمی دونم که تا به الان شما را دیده ام یا نه اما بدان تحمل من خیلی کم است، همیشه تو تنهایی می گویم خدایا به امام حسین قسم ظهور آقا امام زمان را برسان. کاش می شد ملائکه از قلب من مطلع باشند پیغام های قلبم را به گوش شما برسانند که چقد دوست دارم یکی از سربازهای تان باشم.
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

04:49:40 - 1401/07/12

با سلام و صلوات به منجی عالم بشریت حضرت قائم(عج) آقا من نمی دانم نامه خود را با چه کلمه ای شروع کنم! اما این را بدانید که با تمام اشتیاق من برای شما است و نمی توانم قدردانی کنم.

ای محبوب دل های ما چه زمانی ظاهر می شوید و جهان را با مهربانی و عدالت پر می کنید؟ چه زمانی بشریت را از این بی عدالتی ها ، ظلم ها و جنگ ها نجات می دهید؟ همه مردم دنیا انتظار عدالت شما را دارند.

آقا شما تنها کسی هستید که می توان بدون واسطه و ریا با شما صحبت و درد دل کرد. آقا قلب ما پر از درد ، آه و ناله است و امیدوارم بعد از نوشتن این نامه کمی آرام گرفته باشم.

ای منجی موعود ما مشتاق دیدار شما هستیم و هر جمعه کوچه را با دوستانم جارو می کنیم و برای دیدن شما زمان را ثانیه ثانیه می شماریم. من و خانواده خیلی مشکل داریم اما بیشتر دوست داریم شما ظهور کنید. به امید روزی یکی از سربازهای شما باشم. خدانگهدار.
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

04:49:24 - 1401/07/12

سال بر تو ای آنکه بال بال تو را آسمان کم است، وصف تو عاشقانه ترین وصف عالم است، بی سایه ی عنایت تو ای بزرگوار، کار جهان و خلق جهان جمله درهم است.

نام من …. و ۷ ساله هستم. این نامه را نوشتم چون دلم برایت خیلی تنگ شده است. چقدر خوب است که می توانم با شما درد و دل کنم.

از مادرم شنیده ام که نام شما مهدی می باشد، راستش دنیایی از کلمات در قلب من وجود دارد که می خواهم به شما بگویم. من می خواهم همه بچه ها شاد باشند و تمامی بیماران خوب شوند.


از آنجا که شما بسیار مهربان هستید، من یک درخواست مهم دیگر نیز از شما دارم. من از شما می خواهم که یکی از سربازان تان باشم و برایم دعا کنید. مرا در درس هایم کمکم کنید و در روز قیامت اعمال نامه ی من را در دست راستم بگذار تا به بهشت بروم .

ای امام زمان من شما را بسیار دوست دارم لطفا مرا فراموش نکن، خدانگهدار.
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

04:48:58 - 1401/07/12

سلام ای امام غایب سلام چهاردهمین معصوم. من برای شما نامه ای مینویسم و ​​آن را در معتبرترین صندوق پستی (قلبم) می گذارم و به خوبی می دانم که نامه من را می خوانید.
ای ستاره ای از بهشت لحظه به لحظه بیقرار دیدار شما هستم، نگذارید قلب هایمان سنگین شود، به خدا سوگند اگر از رازهای دنیا با خبر شویم و زمان آمدن شما را بدانیم ، دنیا را تزئین خواهیم کرد.

خودت آگاهی که چه انسان هایی حسرت دیدنت را داشتند و بدون تجربه این حس با گلویی پر بغض از این دنیا رفتند. من یک سوال ساده از حضور شما دارم، آیا زمانی که بیای من زنده هستم؟ امیدوارم به زودی بیایی و ما را از این همه ظلم نجات دهی.

امام زمان ، من شما را خیلی دوست دارم و از شما می خواهم که همه بیماران دنیا را شفا دهید. من این نامه را با عشق و احترام برای شما مینویسم و ​​امیدوارم از این نامه راضی باشید. در آخر این را بدانید که تا همیشه منتظر لحظه ظهور شما می مانم و بعد از نماز برای شما دعا می کنم.
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:14:58 - 1401/01/08

بابای مهربونم سلام دیشب از خیابونی گذشتم که یاد ماجرایی افتادم… یک پسر بچه ۶ ،٧ ساله از کاروان های شمال ایران وسط خیابون داشت زار میزد و هر دلی رو می سوزوند. جلو رفتم و می خواستم دلداری اش بدم اما فایده نداشت. شکلات را هم نگرفت. اسمش را سوال کردم تا در بلندگوهای حرم اعلام کنند.

به سختی اسمش رو گفت و به گریه ادامه داد… فاصله ای نشد که مادرش سراسیمه رسید. باباجونم، خیلی وقت ها شما رو گم کردم ولی یادم نیست که اینطوری گریه کرده باشم. کاش با شکلات حواسم پرت نمی شد و … ایمان دارم که میان همه حواس پرتی های من… شما خوب حواستون به من هست. لطفاً دستم رو رها نکنید.
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:14:34 - 1401/01/08

سخن گفتن با امام زمان آخرین بازمانده انبیا و اولیا که امید به ظهورش داریم برای ما بسیار شیرین است. در ادامه دلنوشته ای بسیار زیبا و کوتاه به زبانی ساده از یک منتظر با عنوان دلنوشته برای امام زمانم را قرار داده ایم.

بابای مهربونم سلام امشب از خیابونی گذشتم که یاد ماجرایی افتادم یک پسر بچه ۶ ،٧ ساله از کاروان های شمال ایران وسط خیابون داشت زار میزد و هر دلی رو می سوزوند. جلو رفتم و می خواستم دلداری اش بدم اما فایده نداشت.

شکلات را هم نگرفت. اسمش را سوال کردم تا در بلندگو های حرم اعلام کنند. به سختی اسمش رو گفت و به گریه ادامه داد. فاصله ای نشد که مادرش سراسیمه رسید. باباجونم، خیلی وقتها شما رو گم کردم ولی یادم نیست که اینطوری گریه کرده باشم. کاش با شکلات حواسم پرت نمی شد… کاش در مسیر پیاده روی اربعین تنها شما را جستجو کنم…
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:14:12 - 1401/01/08

زمان می گذرد به دنیا امدنم را به یاد ندارم … از دوران خردسالی ام فقط همین را به یاد دارم مادر کی بزرگ می شوم ؟؟…. نونهالی گذشت … نوجوانی گذشت … در نوجوانی از خود پرسیدم … برای چه به دنیا امده ام ؟؟ گاهی افسرده می شدم … گاهی دلتنگ … گاهی به پوچی می رسیدم … تا اینکه با تو اشنا شدم … به من گفتند و من شنیدم تو همچون برادر همراهی …

به من گفتند و من شنیدم تو همچون مادر دلسوزی … به من گفتند و من شنیدم تو همچون پدر مهربانی … به جوانی رسیدم می خواستم و می خواهمت تو همراهی می خواهم منم همراهت شوم تو دلسوزی می خواهم منم دلسوزت شوم تو مهربانی می خواهم منم مهربانت شوم نگرانم و نگرانی ام از این است که روزگار بگذرد، اما در دفتر زندگی ام انطوری که باید نام و نشان شما نباشد.

من که می دانم بهانه و امید زندگی ام در دنیا تویی پس پدرانه و دلسوزانه هر چند ناخلفم، اما بی تو پدر مهربانم نفس کشیدن برایم معنا ندارد هر چند بارها و بارها از من دلت شکست اما نبودنت در زندگی ام انگیزه حرکت را می گیرد. به تو نیاز دارم بیشتر از همیشه…
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:13:45 - 1401/01/08

دلم که برایتان تنگ می شود تسبیح آبی فیروزه‌ ای‌ ام را بر می دارم دانه دانه زمزمه می کنم نام زیبای شما را “یا اباصالح المهدی ادرکنی” چه شوقی دارند دانه های تسبیح وقتی نام زیبای شما را می شمارند عجب آرامشی می یابد آشوب دلم دلهره هایم به یکباره فراموش می شود دلتنگی هایم هم، درمان می شود.

وقتی یادتان…نامتان… اینگونه جوانه ی امید در دل هایمان می رویاند دلمان را آرام می کند آمدنتان…ظهورتان… با دنیا چه می کند؟؟؟ زمین، همان بهشتی می شود که آسمانیان به حال زمینیان غبطه می خورند.

اللهم عجّل لولیک الفرج
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:12:47 - 1401/01/08

بی ‌صبرانه منتظرم تا در شب‌های خیال من طلوع کنی و من چقدر ‌این شب‌های روشن از نام تو را دوست دارم. نام زیبای تو به من رهایی می‌بخشد. روحم را پرواز می‌دهد. خدای عشق را شکر می‌کنم که نام تو را بر زبانم نوشت و نگاه مهربانت را به من هدیه داد.

همان خدایی که بی‌قراری را به من بخشید و در کاسه انتظارم صبر ریخت. صدای قدم‌های تو در کوچه‌های دل پیچیده است. از این رو همه وجودم را شور انتظار پر کرده است. امروز به قدر تمام روزهای نیامده دلتنگ تو هستم.

حالا به هر طرف که می‌چرخم تو را می‌بینم و اگر گوش جان بدهم می‌توانم از پرنده‌ها و درخت‌ها، سنگ‌ها و دیوارها؛حتی از همین طاق نصرت‌هایی که مثل بسیجی‌ها سربند «یا صاحب‌الزمان (عجل الله تعالی فرجه)» به پیشانی بسته‌اند صدای تو را بشنوم.

ای یوسفی که یعقوب دلم منتظر عطر پیراهن تو است! و با پاهایی تاول‌زده، کوچه‌های دلنگرانی را طی کرده ‌ام تا به خیابان دلتنگی رسیده‌ ام. اهمیتی ندارد که چند روز در راه بوده ‌ام یا‌ این راه عاشق‌کش کی به انتها می ‌رسد؛ همین که در مسیر منتهی به نگاه تو باشم برای من کافی است. نه از راهی که آمده ‌ام احساس خستگی می‌کنم و نه از تاول ‌این پاهای مهربان به تنگ آمده‌ام یا گلایه‌ ای دارم.

حالا هم دست‌ هایم مسیر آمدنت را نشان می ‌دهد؛ نامت برای یک لحظه از روی لب‌هایم نمی‌افتد و قلبم «جمکرانی» است پر از زائران منتظر و دلشکسته که همه امیدشان نگاه مهربانانه تو است. بی‌تو خیابان ‌ها یا به بن‌بست می‌ رسد یا آنقدر پر از پیچ ‌و ‌خم است که تنها سردرگمی را به دنبال دارد.

زودتر بیا تا این پاهای به خواب رفته بیدار شوند و مرا به لحظه‌های آرامش تو برسانند. کاش وقتی می‌آیی کوچه ‌ها در خواب نباشند. شاعران خواب نباشند. خورشید و پنجره و درخت‌ها خواب نباشند کاش روز میلادت را با روز موعود آمدنت، پیوند می‌زدی و امروز تیتر اول همه خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها خبر آمدن تو بود.
عبدالرحیم سعیدی راد
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:10:03 - 1401/01/08

آمدنت تمام غنچه­ های ناشکفته ­ی عالم را شکوفا می­ کند. گل نرجس! بیا که نرگس­ه ای عالم، چشم­ به­ راه آمدنت هستند. بیا که چون ترنّم ابرهای نوبهار ، وصف تو، دل­های گداخته را غرقه در خنکای اشتیاق کرده­ است. گویی شمیمی است از بهشت. جوانه ­ای بر لبان باد صبا رسته ­است که هنوز غنچه نکرده، طراوت گلبرگ­ هایش را استشمام می ­کنم.

می­دانی چرا گل­ ها و ریحان­ های پهن­دشتِ انتظار، این بار عطری شگفت می­ افشانند؟ آن­ها خرقه از خاکی ستانیده ­اند که تو در آن خرامیده ­ای. بدان که این­بار ترانه ­ای نمی­ سرایم که به هر بیت آن، جمال یار تمنّا کنم و وصال دیّار! روایت من عطش ذرّه ذرّه ­ی هستی است… روایت من شِکوِه نیست، اما تو را به خدا ! بگو چه شراری است در این شیدایی حزن ­انگیز، که نه فرارش میسر است و نه قرار در حصارش؟

چه شراری است چنین جانسوز؟ عقده ­ی دل است که به دست تو باز می­ شود… تمام کرانه ­های غریب گواهند، هر بار که مغربی سر رسید، آفتاب شفق ­بارش به امید طلوع تو غروب کرد. و تو می ­آیی، نزدیک است ولی دور می­ پندارندش.

بیا! بیا و بشتاب بر التیام زخم ­های بیشمار که در دل داری، و بخوان به نوای امَّن یُجیب، سرود آمدنت را. من نیز دعا خواهم کرد، دعا خواهم کرد،…
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:09:47 - 1401/01/08

چشم­ های زیبایت، نازنینا! به چه ترنّم می­ یابد؟ غم غیبت، یا گناه شیعیان؟ هر دو رنج بر دوشت سنگینی می­ کند ، می ­دانیم ؛ اما این را هم بدان که ما نیز در غمت شریکیم. ما نیز می خواهیم که خدا برگه­ ی ظهورت را از پس پرده­ ی غیب امضا کند و هر چه زودتر صدایت طنین­ انداز گردد و همه­ را به سوی خویش خواند که «ای اهل عالم! من آن­کسی هستم که جدّم را تشنه ­لب به شهادت رساندند.»

اما… می­ دانیم که هر شب دعا می­ کنی؛ برای شیعیان، یاران و دوستانت. می ­­دانیم هر دوشنبه­ و پنج­شنبه­ که نامه­ ی اعمالمان به دست پر برکتت می­ رسد ، غم عالمی در دلت سنگینی می ­کند. چرا یاران بی­وفایی چون ما با گناه دلت را می­ آزارند و امر ظهور را به تأخیر می اندازند؟

اما تو ای عزیز مصر وجود! ما را در نماز­های شبت فراموش نمی­ کنی و در مناجات­ های سحرت دعایمان می­نمایی و بر نادانی ما می­گریی که بی هیچ بصیرتی به ظاهر دو چشم بینا داریم! کاش می­شد لحظه ­ای، فقط لحظه ­ای، جمال دلربایت را دید.

کاش بتوانیم شبنم اشک­هایت را با دستمالی از کردار پسندیده­ از صورت نورانی ­ات بزداییم. دریغا! رفتار ناشایستمان پرده ­ای بر چشم­ هامان کشیده است که از نعمت دیدار تو محروم گشته ­ایم. برآنیم که دستی کشیده و پرده را کنار زنیم، بیعتمان را با تو هر صبح، با دعای عهدی هدیه­ ی راهت نماییم، به دریای محبتت بپیوندیم.

و برای ظهورت دعا کنیم.

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم *** غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:09:34 - 1401/01/08

امشب نیز خواب از چشمانم گریخته­ است. و من، به دنبال مأمنی هستم تا تنهایی لحظه­ های بی­ حضور تو را با او قسمت کنم. و به راستی چه پناه گاهی بهتر از خودت؟! نمی­دانم کجایی و کی وعده­ ی ظهورت تحقّق خواهد یافت،

اما ، ندایی در درونم می­گوید:

دوست پا در رکاب خواهد شد *** یار مالک رقاب خواهد شد

با این امید زنده ­ام که گاه آمدنت غبار کفش ­هایت را سرمه­ ی چشمانم کنم. بیا، بیا که جهان تاریک شده است و دلمان تنگ، بیا، بیا که طعنه ­ی اعداء نمک بر زخم ندیدنت می­زند، بیا، بیا و یوسف ­وار، پیمانه­ مان را پر کن، یا شمیمی از بوی پیراهنت را به دل­هایمان هدیه نما.
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:09:22 - 1401/01/08

به سویت آمدم، خود مرا خواندی. زمین خوردم،خودت دستم را گرفتی. در مرداب گناه غوطه ­ور بودم، خودت نجاتم دادی. با بدان هم­نشینی کردم، تو مرا با خود رفیق نمودی. و اینک، در کنارت هستم. هر چند نمی­بینمت، باورت کرده ­ام. باغ خاطراتم را وقف تو نموده­ ام. نگاه خیره­ ام را دخیل تو ساخته ­ام. خلوت دلم را آشیانه­ ی تو قرار داده ­ام. انتهای رویاهایم را به شب وصل تو پیوند زده ­ام

و… سکوتم را بهانه­ ی شنیدن صدایت دانسته­ ام. ای مهربان­ترین ابر، شبنم محبتت را از گلبرگ دلم دریغ نکن و ببار بر من، ای کریمی از خاندان کریمان.
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:09:11 - 1401/01/08

ای ابرهای سیاه و سفید! آن­گاه که باد شما را بر صفحه­ ی آسمان می­ گستراند، آن­گاه که سدّی می ­شوید، میان ما و آفتاب؛ داغمان را تازه و درد هجران را دو چندان می­ کنید. غم ما از این است که آفتاب عالم­ تابی داریم ولی افسوس که از دیدارش محرومیم!

افسوس که سیاهی گناهان، ما را از آن نور باهر جدا ساخته ­است؛ و صد افسوس که می­ دانیم علت دوری را ولی همچنان گرفتار لذّت گناهیم. ای ابرهای آسمان! دردمند هجران اوییم و از فراقش نالان، تنها امیدمان وعده­ ی حتمی خداوند است و نور خورشید که گاه­ گاهی از روزنه ­هایی میان دامن سیاه شما بر ما می­ تابد؛ و نوید روزی را می­ دهد که ما نزدیکش می­ پنداریم و دشمنان دور. به امید آن روز.
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:09:00 - 1401/01/08

مولای من! آرزو داشتم مرا عبدالمهدی می­ نامیدند. دوست داشتم از همان اول، اذان عشق تو را در گوشم زمزمه کرده بودند. ای­ کاش از ابتدا مرا برای تو نذر کرده، حلقه­ ی غلامی ­ات را بر گوشم افکنده بودند! کاش کامم را با نام تو بر می ­داشتند و حرز تو را هم­راهم می­ کردند!

مهدی جان! دوست داشتم با نامِ نامی تو زبان باز می­ کردم. ای کاش آن اوایل که زبان گشودم، نزدیکانم مرا به گفتن «یا مهدی» وا می داشتند! ای کاش مهد کودکم، مهد آشنایی با تو بود. کاشکی در کلاس اوّل دبستان، آموزگارم، الفبای عشق تو را برایم هجّی می­ کرد و نام زیبای تو را سر­مشق دفترچه­ ی تکلیفم قرار می ­داد.

در دوره ­ی راهنمایی، هیچ­کس مرا به خیمه­ ی سبز تو راه­نمایی نکرد. در سال­های دبیرستان، کسی مرا با تو که «مدیر عالم امکان» هستی پیوند نزد. در کتاب جغرافی ما، صحبتی از «ذی طُوی» و «رَضوی» نبود. در کلاس تاریخ، کسی مرا با تاریخ غیبت، غربت و تنهایی تو آشنا نساخت.

در درس دینی، به ما نگفتند «باب الله» و «دَیّان دینِ» حق تویی. دریغ که در کلاس ادبیّات، آداب ادب­ورزی به ساحت قُدس تو را گوش­زد نکردند! افسوس که درکلاس نقّاشی، چهره­ ی مهربان تو را برایم به تصویر نکشیدند! چرا موضوع انشای ما، به­ جای “علم بهتر است یا ثروت”، از تو و از ظهور تو و روش ­های جلب رضایت تو نبود؟! مگر نه بی تو، نه علم خوب است و نه ثروت؟

کاش در کنار زبان بیگانه، زبان گفتگو با تو را نیز – که آشناترین و دیرین­ه ترین مونس فطرت­ های بشر است – به ما می ­آموختند ! ای کاش– وقتی برای آموختن یک زبان خارجی به زحمت می افتادم – به من می­ گفتند: او تمامی زبان­ها و لهجه ­ها…و حتی زبان پرندگان را می ­داند و می ­شناسد.

در زنگ شیمی- وقتی سخن از چرخش الکترون­ها به دور هسته­ ی اتم به ­میان می ­آمد- اشارتی کافی بود تا من بفهمم تمام عالم هستی و ما سوی الله به گرد وجود شریف تو می­ چرخند. ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمول­ های پیچیده­ ی ریاضی، فیزیک وشیمی، فرمول ساده­ی ارتباط با تو را نیز به من یاد می­ دادند.

یادم نمی­رود از کتاب فارسی، حکایت آن حکیم را که کارش به قبرستان شری افتد. او با کمال تعجّب دید، بر روی همه ­ی سنگ قبرها، سنّ فوت­ شدگان را 3 ، 4 ، 7 سال و مانند آن نوشته ­اند. پرسید: آیا اینان همگی در طفولیّت از دنیا رفته­ اند؟ گفتند: این­جا سنّ هر­کس را معادل سال­هایی از عمرش که در پی کسب علم بوده است محاسبه می­ کنند.

کاش آن­روز دبیر فارسی ما گریزی به حدیث معرت امام می­زد و می­ گفت که در تفکّر شیعی، حیات حقیقی در توجّه به امام عصر علیه السلام و معرفت و محبت و مودت او و مهم­تر از آن برائت از دشمنان او معنا می شود.

درس فیزیک، قوانین شکست نور را به من آموخت؛ ولی نفهمیدم «نور خدا» تویی و مقصود از «یهدی الله لِنوره مَن یَشاء» را. از سرعت سرسام آور نور (300 هزار کیلو­متر در ثانیه) برایم گفتند؛ امّا اشاره نکردند شعاع دید معصوم تا کجاست و نگفتند امام در یک لحظه می­تواند تمام عوالم و کهکشان­ها را از نظر بگذراند و از همه­ ی ساکنان زمین وآسمان باخبر شود.

وقتی برای کنکور درس می­خواندم ، کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبّت امام زمان علیه السلام تشویق نکرد. کسی برایم تبیین نکرد که معرفت امام نیز مراتب دارد و خیلی ­ها تا آخر عمر در همان دوران طفولیّت یا مهد­کودک خویش در جا می­زنند.

نمی دانستم که عناوینی هم­چون دکتر، مهندس، پروفسور و … قرار داد­هایی در میان انسان­هاست که تنها به کارِ کسب ثروت، قدرت، شهرت و منزلت اجتماعی و گاهی خدمت در این دنیا می ­آید؛ اصلاً در این وادی نبودم.

از فضای نیمه بسته­ ی مدرسه، وارد فضای باز دانشگاه شدم. در دانشکده وضع از این هم اسف­بار­تر بود. بازار غرور و نخوت پُر مشتری بود و اسباب غفلت، فراوان و فراهم. فضا نیز رنگ و بو گرفته از «علم زدگی» و «روشن­فکر­م آبی»! خیلی ­ها را گرفتار تب مدرک­ گرایی می ­دیدم. علم آن چیزی بود که از فلان کتاب مرجع اروپایی یا فلان مجلّه ­ی آمریکایی ترجمه می­شد ؛ از علوم اهل بیت علیهم السلام، دانش یقین بخش آسمانی، کمتر سخن به میان می ­آمد!

مولای من! در دانشگاه هم کسی برایم از تو سخن نگفت ؛ پرچمی به ­نام تو افراشته نبود ؛ کسی به سوی تو دعوت نمی­ کرد؛ هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نکرد. کارکرد دروس معارف اسلامی و تاریخ اسلام، جبران کسری معدّل دانشجویان بود! نه این­که از تبلیغات مذهبی، نشست­ های فرهنگی، نماز جماعت، اردوهای سیاحتی زیارتی، مسابقات قرآن و نهج ­البلاغه و… خبری نباشد… کم و بیش یافت می­شد؛ اما در همین عرصه ­ها نیز تو سهمی نداشتی و غریب و مظلوم و «از­ یاد ­رفته» بودی.

پس از فَراغت از تحصیل نیز، اداره ­ی زندگی و دغدغه ­ی معاش، مجالی برای فکر­کردن راجع به تو برایم باقی نگذاشت!

اینک اما، در عمق ضمیر خود، تو را یافته ­ام؛ چندی است با دیده­ ی دل تو را پیدا کرده ­ام؛ در قلب خویش گرمای حضورت را با تمام وجود حس می­کنم؛ گویی دوباره متولد شده­ ام. تعارف بردار نیست. زندگی بدون تو – که امام عصر و پدر زمان ه­ای- «مردگی» است و اگر کسی هم­چون من، پس از عمری غفلت به تو رسید، حق دارد احساس تولدی دوباره کند ؛ حق دارد از تو بخواهد از این پس او را رها نکنی و در فتنه ها و ابتلائات آخر­الزمان از او دست­گیری؛ حق دارد به شکرانه­ ی این نعمت، پیشانی ادب بر خاک بساید و با خود زمزمه کند:

“الحمد لِله الذی هدانا لِهذا وَ ما کنّا لِنَهتدیَ َولا ان هدانَا الله” اگر تمام عالم را جست­و­جو کنی، دوستی همچون امام عصر علیه السلام نمی­ یابی که: هرچند به یادش نباشی، تو را از یاد نبرد؛ هرچند او را رها نکنی، تو را رها نکند؛ هرچند بر او جفا کنی، از عطا دریغ نورزد؛ هرچند در حقّش دعا نکنی، به درگاه خداوند برایت دعا کند؛ هرچند از او گریزان باشی؛ از تو روی برنگرداند؛ هرچند موجبات رنجش او را فراهم کنی، رنجوری تو را برنتابد؛

هرچند به او سربلندی نیفزایی، او سبب افتخار و بزرگی تو باشد؛ اگر از حال او بی­ خبر باشی، از احوال تو بی­ خبر نماند؛ اگر تو حضور او را درک نکنی، همیشه و هرجا همراه تو باشد؛ اگر از ارتباط با وی خودداری کنی، خود به تو پیغام دهد؛ اگر از او دفاع نکنی، تو را بی ­پناه مگذارد؛ اگر هزاران مرتبه قلبش را شکسته باشی، باز عذرت را بپذیرد؛ اگر بارهای زیادی نقض میثاق کرده­ باشی، راه بازگشت به سوی تو نبندد؛

اگر تو او را دوست نداری، او تو را دوست داشته باشد؛ اگر تو امانت­داری شایسته برایش نباشی، او امین و راز نگهدار تو باشد؛ اگر تو او را یاری نرسانی، او پشتیبان و یاور تو باشد؛ اگر کوچک­ترین خدمتت را به رُخش کشی، بزرگ­ترین لطفش را به رویت نیاورَد؛ اگر تو حریمش را پاس نداشتی، او تو را حمایت و محاظت کند؛ اگر تو او را طرد کنی، او کهف حصین و پناهگاه امن تو باشد،

اگر سهم او را از مالت نپردازی، باز هم روزی خویش را مدیون او باشی؛ اگر تو فرزندی خطاکار و سربه­ هوا گشتی، او پدری بزرگوار و شفیق باقی بماند؛ اگر تو حقّ برادری­اش را ادا نکردی، او همچنان برادری مهربان برای تو باشد؛ اگر تو او را در سختی­ ها تنها گذاشتی، او در تنگناها تو را تنها نمی ­گذارد و شاید، رهایی­ بخش تو باشد؛ … و این­ها همه درحالی است که هیچ نیازی به تو ندارد و به عکس، تو سراپا نیاز و احتیاج به اویی!

آری، خواننده ­ی گرامی! رمز جلب عنایت امام عصر علیه السلام توجّه به وجود مقدّس اوست. می­توان آن حضرت را با « توسّل به ساحت مقدّس معصومین علیهم السلام و خود آن بزرگ» در قلب خویش حاضر دید. اشتباه نکنیم ! امام علیه السلام در دوردست ­ها نیست؛ هر لحظه با ماست؛ از رگ گردن به ما نزدیک­تر است!

امام زمان علیه السلام در انحصار هیچ صنف، طایفه، گروه و حتی مذهبی نیست. متعلّق به همه­ی بشریّت است. فیض آن حضرت به فقیر و غنی، عالم و جاهل، نیکوکار و گناه­کار و حتی غیر مسلمان نیز می­رسد. او منشی و دربان ندارد. هر وقت اراده کنی، هرگاه دلت از همه­جا و همه­کس بگیرد، در هر زمان، بدون وقت و هماهنگی قبلی و بی­ واسطه می­توانی با امام عصر علیه السلام ارتباط برقرار کنی. کافی است یک «یا صاحب الزّمان» بگویی.

اگرچه در برابر گوش­هامان دیوار کشیده و خود را از شنیدن صدای دل­نشینش محروم کرده­ایم، آقا جواب ما را خواهد داد. هرچند جلوی دیدگانمان پرده افکنده و از تماشای جمال دل­ربایش محرومیم، او ما را می­ بیند. نگو : من کجا و امام زمان علیه السلام کجا؟ آن عزیز از پدر مهربان­تر است و از مادر دل­سوز تر؛ تک­ تک ما را همچون فرزندان دلبند خویش دوست دارد…
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:08:42 - 1401/01/08

کهکشان از سر همدردی با رنج و صبر عظیم شما، ستارگان را قطره قطره گریسته است. نیزارها به اندک نسیمی، آهنگ غم­انگیز هجرت را مویه می­ کنند. در شرارِ آتش، دردی پنهان می ­سوزد و خاکستر می ­شود. قلب­ هایمان در حسرت لحظه­ ی دیدارت بی­ قراری می­ کند،

شبا­هنگام که مهتاب تور نقره ­گون خود را بر سر شهرها می­­ گستراند، خاطرات دل­ انگیز شما، خواب را از چشم منتظران می­ رباید. تک­ درخت تنهای سر بلندِ سبز، در شیب کوه، نشان از استواری و غربت شما دارد. لبخندی بر کاج­ ها زده­ ای که از شعف این عنایت شما، همیشه سبزند؛ و درخت نارون هر سال داستان ظهورت را برای گیاهان یک­ساله باغچه روایت می کند.

نرگس­ های شهلا، نشانی از چشم­ های زیبای شما دارند.

یاس­ ها، رایحه­ ی خود را به تداعی عطر روح­ بخش شما، بی­ دریغ نثار رهگذران می­ کنند.

اقاقی­ ها، در کوچه ­های صبح، شما را می جویند.

شب­بوها، رایحه­ ی دل­انگیزشان را در فضای شب می­ پراکنند، شاید که به مشام شما برسد.

گلبوته ­ها، مسیر عبور شما را زینت می دهند؛

و درخت انار سالخورده، دانه ­های یاقوتی خود را به شما هدیه می­ دهد.

سنبل و نسترن، به روی شما می ­خندند.

بنفشه ها و شقایق­ ها، آب و رنگ خود را از شما گرفته ­اند

نیلوفرهای آبی، دریاچه را آذین می ­بندند.

قارچ ­ها، کلاه بندگی شما را بر سر نهاده ­اند.

شالیزارها و گندمزارها، از عنایت شما از برکت سرشارند

شمعدانی­ ها، داستان غیبت شما را، با ماهی­ های سرخ کوچک حوض زمزمه می­ کنند

گنجشکان، در جذبه­ ی و شوق دیدار شما، با بی­ تابی از شاخه­ ای به شاخه­ ای می­جهند و با هم نجوا می­ کنند.

چکاوک­ ها و سینه­ سرخ­ها ، هر بهار نام زیبای شما را ترانه می­ کنند.

پرستوهای مهاجر، هر سال به جستجوی شما زمین را زیر پر می­ گیرند.

دارکوب­ ها ، بیدار­باش ظهور شما را، منقار می کوبند

شانه ­به­سرها ، زلف در فراق شما پریشان می­ کنند؛

و مرغ حق، نوای عدالت­ خواهی شما را، فریاد می­ کند

زنبورها، با کندوهای پرعسل، آماده­ ی پذیرایی از شما هستند.

شاپرک­ها، به امید دیدار گل روی شما از گلی به گلی دیگر پر می­ کشند

زرافه ­ها، به جستجوی رایت پیروز شما به هر طرف گردن می کشند.

صدف­ها، مرواریدها­یشان را برای نثار در قدومتان می پرورند.

کرم­ های ابریشم، لطیف­ترین حریرهایشان را برای شما می بافند.

ستاره ­های دریایی، مشقت دوران غیبت شما را برای ماهی­ های اقیانوس روایت می­ کنند.

عروس­های دریایی، در اقیانوس­های نور، به شاد­باش ظهور شما می­خرامند.

سنگ­پشتان، برای دفاع از حریم الاهی شما زره بر تن کرده­اند.

کوسه ­ها، قول داده­ اند با آمدنتان رسم درنده­ خویی را رها­کنند.

جلبک ­های همیشه سبز، زیر شلاق امواج خشمگین، راز صلابت و متانت شما را با مرجان­ ها می ­گویند.

زمستان، به شوق وصالتان همه­ جا را با حریرِ سفید می­پوشاند.

بهار، به شوق دیدارتان طبیعت را می ­آراید و امید دارد که با ظهور شما در طبیعت جاوانه بماند.

تابستان در فراقتان، داغدار است، می­سوزد و می­گدازد.

پاییز، برای چشم­ نوازی چشم­هایتان خود را به هزار رنگ می­آراید

آیینه ­ها تاب زیبایی شما را ندارند، ای عزیز مصر وجود!

غنچه­ های انتظار، با استشمام رایحه­ ی روح بخش شما می­ شکفند؛

و ما در بهاران بذر محبت می ­افشانیم و نهال انتظارت را درو می ­کنیم. در کدامین افق می­توان ترا جست؟ ای خورشید تابان وحی! در افق قلب­های ما طلوع کن تا جان و دل در چشمه­ های نور بشوییم. بذر محبت تو در هر قلبی که جوانه زند، به درخت تناور و پر­ثمری تبدیل شود که ریشه­ هایش تمام قلب و وجود را به تصرف در می آورد.

یاد تو سِحریی است که افق ­های تیره را بر ما روشن می­ کند، ای خورشید آرمیده در پس ابر!

بر آستان جانان گر سر توان نهادن *** گلبانگ سر­بلندی بر آسمان توان زد

وقتی بیایی تنها شکوفه ­ی گل مریم، عیسای مسیحا دم، نماز را بر سیمین شکوفه ­ی گل نرگس اقتدا خواهد کرد. در انتظار آن هستم که ناگهان به آوای تو از خواب گران برخیزم، رخوت را با دستانم از چشم­ها دور نمایم و زرین طلایه ­ی صبح روشن ظهورت را در افق، به نظاره بنشینم.

از هیجان و شوق این­که روزی چشم بگشایم و از شکاف پلک­هایم صورتی را ببینم که آیینه­ ها تاب زیبایی او را ندارند، در پوست نمیگنجم در رفعت کوه­ ها و صلابت صخره ­ها و وقار اقیانوس­ ها و ناشکیبایی بادها، رازی است که آن را فقط با شما می­ گویند.

بر استواری صخره ­های قله­ های سر به فلک کشیده، دست مشاطه ­ی طبیعت، نام شما را نگاشته است. در سپیده دمی، رسولان شما سوار بر اسبان سفید­بالِ باد­پا، از اوج قله ­های مه­ گرفته فرود خواهند آمد و سکوت سنگین کوهساران را خواهند شکست، درحالی که نوید ظهور شما بر لبانشان جاری است.

چه شود که باز آیی و این اجساد به ظاهر زنده را، از غارهای سر­گشتگی رهایی بخشی و با دستی که بر سر مردمان می­نه ی عقل­ هایشان را به کمال برسانی. بیا و نقاب غم­انگیز این­چنین زندگی را از چهره­ های مأیوس مردم برگیر.

درد هجرت را به صبر، پیوند زدم و اینک درخت انتظار پر ثمر است. وقتی که در قاب افق ظاهر شوی، باران مسیر قدومت را پاکیزه می­نماید و رنگین­کمان با هاله ­ای از جلوه­ های رنگ، نظر­گاهت را می آراید در همهمه ­ی جاریِ آب؛ و در گویش مبهم مرداب، معمایی است که پاسخش نام تابناک تست.

برگ­های زرد، غریت و تنها از شاخساران جدا می­شوند و زیر پای رهگذران خرد می­شوند؛ چرا­که امید ظهورت را از یاد برده ­اند و زمزمه­ ی یأس پاییز را باور کرده­اند. زمستان خیمه ­های سنگین زده است و سوز سرمای آن تا مغز استخوان نفوذ می­کند . با لبخندی قلب­های یخی و منجمد ما را بهاری و خرم کن.

ای مهدی! ای بهار انسان­ها! خورشید، آیینه ­دار روی زیبای توست؛ و ماه، فروغ حُسن خود را از تو وام دارد و چون برآیی خورشید و ماه از خجلت سر در نقاب خاک می­کشند. این طوفان ­زدگان، سوار بر تخته­ پاره ها و گرفتار گرداب­های هولناک و موج­های سهمناک، ترا می­ جویند ای کشتی نجات!

این گمشدگان برهوتِ تاریکِ سر­گشتگیِ انسانیت، ترا می­طلبند، ای ستاره­ ی پرفروغ هدایت! این قلب­های منجمد و یخ­زده ­ی زمستانی، انتظار عبور ترا می کشند، ای بهار دلکش جاودان! موج­ های خروشان و سرکش در شوق انتظارت سر بر صخره­ ها می کوبند و کف بر لب می­ آورند.

سکون و وقار اقیانوس ­ها نشانی از آرامش و متانت قلب تو دارد؛ و دریاها با دلی لبریز از حیات، صبوری را از تو آموخته اند. جویبارها با شتاب از میان دشت­ ها و چمنزار­ها به سوی تو در تکاپویند و چشمه­ ها به­نام تو جوشانند. برکه ­ها در حسرت آنند که در کنار آنان لختی بیاسایی و مشتی از آب زلال بر صورت بنوازی تا فخر بر آسمان بفروشند.

چمن­زاران، قدوم مبارک تو را لحظه­ شماری می­کنند تا فرق خویش را به زیر پایت نثار کنند. ابرهای سفید، باران خود را به تداعی رحمت بی­پایان تو نثار می­ کنند. و ابرهای سیاه در عزاداری فراقت اشک ریزانند. صخره ­های کلان و استوار صلابت را از تو وام­دارند. آسمان در طلب تو لباس کبود بر تن کرده است. نقاش ازل، رنگین­کمان را برای نوازش چشم­های تو نقاشی می­ کند.

توسن فلک رام تازیانه تست، ای شهسوار ملک وجود! برف به پیشواز قدومت دشت­ها و کوه­ ها را پرنیان­پوش می ­کند. نسیم صبحگاهی با طراوت خود و باران با ترنم خود طبعیت را به پیشواز شما آب و جارو می­ کنند. باد بهاری گیسوان درختان جنگل را به پیشواز شما شانه می زند.

بید مجنون از جذبه شوق دیدارت، بارها از هوش می­رود. قاصدک­ ها در آغوش باد، نوید و مژده­ ی ظهورت را به سراسر گیتی می ­پراکنند. دل جنگل­های سرسبز از مهربانی تو می­تپد. سروها آزادگی را از تو آموخته­ اند و سپیدارها تمثال قامت رعنای شما هستند.
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:08:12 - 1401/01/08

کهکشان از سر همدردی با رنج و صبر عظیم شما، ستارگان را قطره قطره گریسته است. نیزارها به اندک نسیمی، آهنگ غم­انگیز هجرت را مویه می­ کنند. در شرارِ آتش، دردی پنهان می ­سوزد و خاکستر می ­شود. قلب­ هایمان در حسرت لحظه­ ی دیدارت بی­ قراری می­ کند،

شبا­هنگام که مهتاب تور نقره ­گون خود را بر سر شهرها می­­ گستراند، خاطرات دل­ انگیز شما، خواب را از چشم منتظران می­ رباید. تک­ درخت تنهای سر بلندِ سبز، در شیب کوه، نشان از استواری و غربت شما دارد. لبخندی بر کاج­ ها زده­ ای که از شعف این عنایت شما، همیشه سبزند؛ و درخت نارون هر سال داستان ظهورت را برای گیاهان یک­ساله باغچه روایت می کند.

نرگس­ های شهلا، نشانی از چشم­ های زیبای شما دارند.

یاس­ ها، رایحه­ ی خود را به تداعی عطر روح­ بخش شما، بی­ دریغ نثار رهگذران می­ کنند.

اقاقی­ ها، در کوچه ­های صبح، شما را می جویند.

شب­بوها، رایحه­ ی دل­انگیزشان را در فضای شب می­ پراکنند، شاید که به مشام شما برسد.

گلبوته ­ها، مسیر عبور شما را زینت می دهند؛

و درخت انار سالخورده، دانه ­های یاقوتی خود را به شما هدیه می­ دهد.

سنبل و نسترن، به روی شما می ­خندند.

بنفشه ها و شقایق­ ها، آب و رنگ خود را از شما گرفته ­اند

نیلوفرهای آبی، دریاچه را آذین می ­بندند.

قارچ ­ها، کلاه بندگی شما را بر سر نهاده ­اند.

شالیزارها و گندمزارها، از عنایت شما از برکت سرشارند

شمعدانی­ ها، داستان غیبت شما را، با ماهی­ های سرخ کوچک حوض زمزمه می­ کنند

گنجشکان، در جذبه­ ی و شوق دیدار شما، با بی­ تابی از شاخه­ ای به شاخه­ ای می­جهند و با هم نجوا می­ کنند.

چکاوک­ ها و سینه­ سرخ­ها ، هر بهار نام زیبای شما را ترانه می­ کنند.

پرستوهای مهاجر، هر سال به جستجوی شما زمین را زیر پر می­ گیرند.

دارکوب­ ها ، بیدار­باش ظهور شما را، منقار می کوبند

شانه ­به­سرها ، زلف در فراق شما پریشان می­ کنند؛

و مرغ حق، نوای عدالت­ خواهی شما را، فریاد می­ کند

زنبورها، با کندوهای پرعسل، آماده­ ی پذیرایی از شما هستند.

شاپرک­ها، به امید دیدار گل روی شما از گلی به گلی دیگر پر می­ کشند

زرافه ­ها، به جستجوی رایت پیروز شما به هر طرف گردن می کشند.

صدف­ها، مرواریدها­یشان را برای نثار در قدومتان می پرورند.

کرم­ های ابریشم، لطیف­ترین حریرهایشان را برای شما می بافند.

ستاره ­های دریایی، مشقت دوران غیبت شما را برای ماهی­ های اقیانوس روایت می­ کنند.

عروس­های دریایی، در اقیانوس­های نور، به شاد­باش ظهور شما می­خرامند.

سنگ­پشتان، برای دفاع از حریم الاهی شما زره بر تن کرده­اند.

کوسه ­ها، قول داده­ اند با آمدنتان رسم درنده­ خویی را رها­کنند.

جلبک ­های همیشه سبز، زیر شلاق امواج خشمگین، راز صلابت و متانت شما را با مرجان­ ها می ­گویند.

زمستان، به شوق وصالتان همه­ جا را با حریرِ سفید می­پوشاند.

بهار، به شوق دیدارتان طبیعت را می ­آراید و امید دارد که با ظهور شما در طبیعت جاوانه بماند.

تابستان در فراقتان، داغدار است، می­سوزد و می­گدازد.

پاییز، برای چشم­ نوازی چشم­هایتان خود را به هزار رنگ می­آراید

آیینه ­ها تاب زیبایی شما را ندارند، ای عزیز مصر وجود!

غنچه­ های انتظار، با استشمام رایحه­ ی روح بخش شما می­ شکفند؛

و ما در بهاران بذر محبت می ­افشانیم و نهال انتظارت را درو می ­کنیم. در کدامین افق می­توان ترا جست؟ ای خورشید تابان وحی! در افق قلب­های ما طلوع کن تا جان و دل در چشمه­ های نور بشوییم. بذر محبت تو در هر قلبی که جوانه زند، به درخت تناور و پر­ثمری تبدیل شود که ریشه­ هایش تمام قلب و وجود را به تصرف در می آورد.

یاد تو سِحریی است که افق ­های تیره را بر ما روشن می­ کند، ای خورشید آرمیده در پس ابر!

بر آستان جانان گر سر توان نهادن *** گلبانگ سر­بلندی بر آسمان توان زد

وقتی بیایی تنها شکوفه ­ی گل مریم، عیسای مسیحا دم، نماز را بر سیمین شکوفه ­ی گل نرگس اقتدا خواهد کرد. در انتظار آن هستم که ناگهان به آوای تو از خواب گران برخیزم، رخوت را با دستانم از چشم­ها دور نمایم و زرین طلایه ­ی صبح روشن ظهورت را در افق، به نظاره بنشینم.

از هیجان و شوق این­که روزی چشم بگشایم و از شکاف پلک­هایم صورتی را ببینم که آیینه­ ها تاب زیبایی او را ندارند، در پوست نمیگنجم در رفعت کوه­ ها و صلابت صخره ­ها و وقار اقیانوس­ ها و ناشکیبایی بادها، رازی است که آن را فقط با شما می­ گویند.

بر استواری صخره ­های قله­ های سر به فلک کشیده، دست مشاطه ­ی طبیعت، نام شما را نگاشته است. در سپیده دمی، رسولان شما سوار بر اسبان سفید­بالِ باد­پا، از اوج قله ­های مه­ گرفته فرود خواهند آمد و سکوت سنگین کوهساران را خواهند شکست، درحالی که نوید ظهور شما بر لبانشان جاری است.

چه شود که باز آیی و این اجساد به ظاهر زنده را، از غارهای سر­گشتگی رهایی بخشی و با دستی که بر سر مردمان می­نه ی عقل­ هایشان را به کمال برسانی. بیا و نقاب غم­انگیز این­چنین زندگی را از چهره­ های مأیوس مردم برگیر.

درد هجرت را به صبر، پیوند زدم و اینک درخت انتظار پر ثمر است. وقتی که در قاب افق ظاهر شوی، باران مسیر قدومت را پاکیزه می­نماید و رنگین­کمان با هاله ­ای از جلوه­ های رنگ، نظر­گاهت را می آراید در همهمه ­ی جاریِ آب؛ و در گویش مبهم مرداب، معمایی است که پاسخش نام تابناک تست.

برگ­های زرد، غریت و تنها از شاخساران جدا می­شوند و زیر پای رهگذران خرد می­شوند؛ چرا­که امید ظهورت را از یاد برده ­اند و زمزمه­ ی یأس پاییز را باور کرده­اند. زمستان خیمه ­های سنگین زده است و سوز سرمای آن تا مغز استخوان نفوذ می­کند . با لبخندی قلب­های یخی و منجمد ما را بهاری و خرم کن.

ای مهدی! ای بهار انسان­ها! خورشید، آیینه ­دار روی زیبای توست؛ و ماه، فروغ حُسن خود را از تو وام دارد و چون برآیی خورشید و ماه از خجلت سر در نقاب خاک می­کشند. این طوفان ­زدگان، سوار بر تخته­ پاره ها و گرفتار گرداب­های هولناک و موج­های سهمناک، ترا می­ جویند ای کشتی نجات!

این گمشدگان برهوتِ تاریکِ سر­گشتگیِ انسانیت، ترا می­طلبند، ای ستاره­ ی پرفروغ هدایت! این قلب­های منجمد و یخ­زده ­ی زمستانی، انتظار عبور ترا می کشند، ای بهار دلکش جاودان! موج­ های خروشان و سرکش در شوق انتظارت سر بر صخره­ ها می کوبند و کف بر لب می­ آورند.

سکون و وقار اقیانوس ­ها نشانی از آرامش و متانت قلب تو دارد؛ و دریاها با دلی لبریز از حیات، صبوری را از تو آموخته اند. جویبارها با شتاب از میان دشت­ ها و چمنزار­ها به سوی تو در تکاپویند و چشمه­ ها به­نام تو جوشانند. برکه ­ها در حسرت آنند که در کنار آنان لختی بیاسایی و مشتی از آب زلال بر صورت بنوازی تا فخر بر آسمان بفروشند.

چمن­زاران، قدوم مبارک تو را لحظه­ شماری می­کنند تا فرق خویش را به زیر پایت نثار کنند. ابرهای سفید، باران خود را به تداعی رحمت بی­پایان تو نثار می­ کنند. و ابرهای سیاه در عزاداری فراقت اشک ریزانند. صخره ­های کلان و استوار صلابت را از تو وام­دارند. آسمان در طلب تو لباس کبود بر تن کرده است. نقاش ازل، رنگین­کمان را برای نوازش چشم­های تو نقاشی می­ کند.

توسن فلک رام تازیانه تست، ای شهسوار ملک وجود! برف به پیشواز قدومت دشت­ها و کوه­ ها را پرنیان­پوش می ­کند. نسیم صبحگاهی با طراوت خود و باران با ترنم خود طبعیت را به پیشواز شما آب و جارو می­ کنند. باد بهاری گیسوان درختان جنگل را به پیشواز شما شانه می زند.

بید مجنون از جذبه شوق دیدارت، بارها از هوش می­رود. قاصدک­ ها در آغوش باد، نوید و مژده­ ی ظهورت را به سراسر گیتی می ­پراکنند. دل جنگل­های سرسبز از مهربانی تو می­تپد. سروها آزادگی را از تو آموخته­ اند و سپیدارها تمثال قامت رعنای شما هستند.
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:07:57 - 1401/01/08

ای عزیز سفر کرده! ای سرور! ای مولود! جهان امروز بیابانی را ماند تیره و تار؛ که در دل این بیابان، در عمق این ظلمت؛ و در قعر این سیاهی، حصاری کشیده اند از دام شیطان، و ایادی شیطان مأمورند به راندن شیعیان تو به این دام.

یابن الحسن! ای صاحب زمان! در این میان، چشمان وحشتزده­ ی یارانت، جان­ه ای به حلقوم رسیده­ ی شیعیانت؛ و دل­های لرزان محبّانت، تنها یک امید دارند. و می­دانی که این امید تو هستی! پس ای آخرین امید! مباد که دست دلدادگانت، از دامان تو کوتاه بماند.

ای دستگیر واماندگان! ای دلگرمی بی­ پناهان! ای مأوای بال و پر شکستگان! ای چراغ راه گمگشتگان! ای زینت عرش الاهی! ای افتخار آل­ طاها! ای منتقم آل رسول! ای پور زهرای بتول! و ای آخرین از آل یاسین! مگذار جهل و گمراهی بر شیعیانت ، اگر چه نالایقند فائق آیند.

برخیز! برخیز؛ و صفحه­ ی دین را از زنگار کوته ­اندیشی جاهلان و نیرنگ دشمنان پاک کن؛ و پایه ­ی سست شده­ ی دین را استوار و پابرجا ساز. ای همه­ ی دین ما! ای همه­ ی ایمان ما! ای همه­ ی عشق و علاقه­ ی ما! ای همه ­ی هستی ما ! و ای همه­ کس ما بی­ کسان! بیا که کودکان ما به گلِ نوجوانی شکفته ­اند؛ جوانان ما، راه پیری را پیش گرفته­ اند؛ بسیاری از سالخوردگان ما رفته ­اند؛ و صد افسوس که تو را ندیده ­اند. متن ادبی نیمه شعبان دو

ای مهدی! حسرت یک لحظه دیدار، دل­ های شیفتگانت را گداخت و امید وصل تو جان­ های به لب رسیده را به نسیم لطف بنواخت. گوش ­ها منتظر انتشار سرود ظفر و چشم­ ها در اشتیاق دیدار رهبر، نفس­ ها در سینه حبس؛ و تو ای حبیب، هم­چنان در پس پرده­ ی غیبت نهانی و نمی ­دانیم تا کی، آخر تا کی در پس این حجاب می مانی. ای یوسف زهرا! ای طاووس اهل جنت! ای سفیر حق؛ و ای بلندای برج ولایت را اختر!

بیا بیا که سوختم ز هجر روی ماه تو *** بهشت را فروختم به نیمی از نگاه تو

تمام عمر دوختم دو چشم خود به راه تو *** به این امید زنده ­ام که گردم از سپاه تو
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:07:46 - 1401/01/08

هنگامه­ ی زمزمه ­ی دعای عهد با همهمه ­ی تسبیج پرندگان؛ و نیایش دریاها، و خش خش برگ ها در هم می آمیزد و صبحی پر طراوت و سرشار از امید، آمیخته با بوی گل نرگس را به ارمغان می آورد.

روزی که سرمشقش نام یار باشد آکنده از یاد اوست. یاد مهربان یاری که صبح هنگام «رنگین کمانِ» رنگ رنگ وجودش، گل محفل دوستارانش است. انگار که صبح ، نم نم باران عهد آمده باشد و همان وقت هم نگاه آفتاب تابنده­ ی هستی به این خیل مشتاق افتاده باشد و از این دو «رنگین کمانی» بر آسمان آبی و پاک دل منتظرانش، نقش ببندد. «رنگین کمانی» که هر رنگش نشانی از او دارد؛ از محبتش، از دعایش، از اشکش، از ….

و باز آن زمان که خورشید آهنگ رفتن می کند، انگار که با سرخی خود می گوید که شب غیبتش را تاب بیاورید به این امید که آفتاب وجود او، فردای شما را روشن کند؛ آن وقت شراری از سرخی خورشید به دل دوستداران می­افتد که :

من کجا و آفتاب وجود او کجا؟ این همه گناه من کجا و نیم نگاه او کجا؟ دل سیاه من کجا و امید به آمدن او کجا؟ و خبر ندارد این دل بیچاره از گناه، که او ، لحظه به لحظه مراقبش است. مراقب، که مبادا به دامی در افتد. دعا گو، که مبادا به چاله­ای فرو غلتد. و نمی داند این دل سیاه از گناه ، که آنی که شیطان وسوسه اش می کند این اوست که دست به دعا بلند می کند و از خدا نجاتش را می طلبد و نمی داند این دل تنها، که او فقط یک دل را نمی بیند، بلکه هزاران دل را نظاره گر است.
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:07:15 - 1401/01/08

همه ما دوست داریم با بزرگان دین خود سخن بگوییم و از درد و دل های خود با آنها بگوییم. در مقاله دلنوشته برای امام زمان علیه السلام با آخرین بازمانده انبیا و اولیا که امید به ظهورش داریم سخن می گوییم.

سَلامٌ علیٰ آلِ یٰس …
پدرمهربانم، سلام …
می خواهم همرنگتان شوم
مولای غریبم
محرم امسال
به همراهیتان مشکی میپوشم
به همدردیتان اشک میریزم
و عاشورا میخوانم …
و به رسم وفا و بندگی
فقط سلامتی و ظهورتان را می خواهم …
و تنها دعای فرج شما را می خوانم …..

عزاداریم نذر ظهور مهدی (سلام الله علیه)است.
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:06:41 - 1401/01/08

یا صاحب الزمان…. مشکل گشا شمایی و ما، گره‌ کور افتاده است به جان خودمان، کشورمان و دنیایمان… خداروشکر که روزگارمان صاحب دارد و می توانیم به شما توسل کنیم…

یا صاحب الزمان، مولا جان دلخوشی ما شیعیان در این دوران سخت شمائید و مطمئن از اینکه اگر چه ما شما را فراموش کرده ایم ولی شما از احوال ما غافل نیستید. متوسل به شما میشویم یاریمان کن

از وضعتان مُطَّلع هستم… در بین این همه اتفاق، این همه حادثه… در بین حرف‌ها و حدیث‌ها؛ خیال نکن که از تو غافلم آثار غم را خوب تر از هرکسی در تو می‌بینم و می‌شناسم حال افسرده‌ ات ثانیه‌ ای از خیالم نمی رود… رنگ پریده‌ ات، ضربان دلم را بالا می‌برد می دانم که روزگار سخت شده مثل نفس هایت ولی دلگرم باش؛ تو هوادار داری من یار دوازدهم توام هوایت را دارم حتی همین لحظه که کلمه به کلمه‌ ی این نامه را می‌خوانی… مراقب خودت باش، مراقبت هستم پدرها همیشه فقط خوبی فرزندهایشان را می خواهند برداشتی از نامه‌ ی امام‌ عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) برای شیخ مفید
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:06:28 - 1401/01/08

خدمت شما عرض سلام و ادب و احترام دارم و این عید بزرگ رو تبریک میگم. عید هست و ما هم دلتنگ هستیم برای عید دیدنی! برای همین اینجاییم تا امید بخش ترین عید دنیا رو بهتون تبریک بگیم و کلی عیدی و خبرهای خوب براتون آوردیم! حرف از امید شد باید همین اول خدمتتون بگم که ما یک گروه آماری هستیم و یکی از اهدافمون اینه که جامعه و مردم را با واقعیت ها آشنا کنیم و بهشون یک هدیه ی بزرگ بدهیم که اون امید هست!

به خاطر همین اینجا هستیم که هم عید بزرگ را به شما تبریک بگیم و هم از حال و احول این روزهاتون بپرسیم، و هم این که بهتون یک وعده ی شیرین بدهیم، که ما اسامی و تلفن های شما رو که دقیقا مثل عزیزترین اعضای خانوادمون هستین ثبت میکنیم و بعد از ‌۱۰روز باهاتون تماس می گیریم و حالتونو می پرسیم و شما خوب و سالم و سرحال از منزلتون جواب ما رو میدید!

چون همونطوری که پزشک هاتون میگند حالتون رو به بهبوده الحمدالله! و اونطور هم که آمار رسمی نشون میده تعداد بهبود یافتگان هر روز داره بیشتر میشه! شما هم قطعا جزو اونها هستید و تا ده روز دیگه به همه مردم عالم میگید که چه خوب تونستید این چالش و این روزها رو بگذرونید و خیلیم حالتون خوبه و برای قلبهای همه ی آدم های دنیا پیام آور امید باشید و تو این کار عظیم سهیم بشید.

اما خبر خوب بعدی!

براتون چندتا پیام آوردیم، اولین پیام و هدیه مون از طرف اولین قدرت جهانه که همیشه دست بنده هاشو گرفته و در طول تاریخ اونها رو از همه سختی ها نجات داده! آفریدگار مهربانی که بندگانش رو از بدترین چالش ها نجات داده، از مرگ سیاه طاعون! از وبا و بیماری های واگیر دار سخت! از جنگها و همه ی بحران هایی که انسان ها به سر خودشون آوردند.

خدا دست بنده هایش را گرفته و نجاتشون داده و اصلا خودش گفته این پیامو برسونید،

که به بندگانم بگویید منم آمرزنده مهربان
(حجر ۴۹)

یاری خدا

وقتی من خدا تو رو یاری کنم هیچ چیزی و هیچ کسی نمیتونه شما رو شکست بد!
(۱۶۰ آل عمران)

کرونا که چیزی نیست اگه همه دنیا هم جمع بشن و بخوان آسیبی بهت بزنند خیالت جمع، تا خدا رو داری هیچ کاری نمیتونن بکنن.

بله آتش که آتش بود ابراهیم را نسوزاند.
(عنکبوت ۲۴)

و تیز ‌‌‌ترین چاقو ها سر اسماعیل رو نبرید.
(۱۰۲ صافات)

و دریا هم موسی رو غرق نکرد.
(بقره ۵۰)

و یونس از شکم ماهی، یعنی از جایی که مرگش حتمی بود زنده بیرون اومد!
(۸۸ انبیا)

و من خدا برای کسی که به من توکل کند کافی هستم.
(۳ طلاق)

نجات از این بیماری که برای خدا چیزی نیست! بله خدا مهربونه و مطمئن باش دستتونو میگیره وسلامتی کاملتونو را بهتون بر میگردونه و حالتونو خوب خوب میکنه.

بزرگترین هدیه

اما حالا هدیه ی ویژه روز عیدمون، این کلامو بخونید!

«قلبم برای تو می تپد، از حالت باخبرم! با بیماری تو بیمارم، آرام گرفته ای و ساکتی اما من برای سلامتیت ذکر دعا گرفتم.»

[بنا به شرایط میشود در نامه ای یا تابلویی با خط خوش این جملات را نوشت و از مخاطب پرسید فکر میکنید این جملات از جانب چه کسی میتونه باشه و بعد هم به یادبود به بیمار داده شود.]

این کلمات از جانب امیرالمومنین علیه السلام به یکی از شیعیانشون هست که چند روز بیمار شده بود. وقتی حضرت بعد از چند روز او را دیدند از او پرسیدند: حالت خوب شد؟ اون شخص هم با تعجب گفت: مگه شما می دونستید که من مریض شدم؟

حضرت گفتند: «مگه میشه ما از احوال شما بی خبر باشیم، هیچ مومنی مریض نمیشود مگر اینکه ما به خاطر مریضی او مریض می شویم، و هر گاه محزون گردد ما به خاطر حزن او محزون می شویم، و هر زمان دعا کند ما به دعای او آمین می گوییم، و وقتی ساکت باشد ما برای او دعا می کنیم، و هر کجا در مشرق و مغرب مرد و زن مؤمنی باشد ما با او هستیم‌.»

امروز هم همون امامی که فرزند امیرالمومنینه و امروز روز تولدشه، کلامش همینه که ما یاد شما رو فراموش نمیکنیم و این کلام از جانب ایشان هم هدیه ی ما به شما! تا یادمون نره که خدا یک نعمت بزرگ تو این روز بهمون داد و اون همان بقیه الله است که خودش در قرآن اونو یاد کرده و او حواسش همیشه به ما هست وما از خدا ممنونیم بابت این نعمت بزرگ که بعضی وقتها ازش غافل میشیم.

خلاصه که خیالتون راحت راحت، یه نفر هست که خیلی دوستون داره! اگه به سمتش برید مثل یک کوه پشتتونه و پاتون می ایسته و رهاتون نمیکنه، هدیه ی آخر هم از جانب گروه ماست! ما با امام زمان علیه السلام عهد کردیم که اسامی شما رو ۴۰ نفر، ۴۰ نفر ثبت میکنیم و به نیت سلامتی شما که عزیزان امام زمان هستید، شبها تو قنوت نماز شبمون دعاتون میکنیم و به اجابتش مطمئنیم! عیدتون بازم مبارک.
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:05:03 - 1401/01/08

می دانید پدر! عصر جمعه و صبح شنبه که تفاوتی ندارند…من هرزمان که به شما فکر میکنم، قلبم پر میشود از یاد شما و خوبی هایتان. فرقی هم نمیکند ساعت چندِ روزگار است و هوا بارانیست یا آفتابی! تمام دل و جانم میشود شما و مهربانی هایتان و عطر خوش حضورتان!

بانوی دو عالم فرمودند:در روز جمعه ساعتی است که هرکس آن را مراقبت کند و در آن لحظه دعا کند دعایش مستجاب شود ،و آن زمانی است که نیمی از خورشید غروب کرده باشد…

امروز هم در این عصر جمعه پاییزی که دل تنها شما را میطلبد و دیده تنها روی ماهِ دلربایتان را میجوید، میخوانم شما را با این دل گنهکار و این قلب زنگارگرفته، تا به خاطر مادر پهلو شکسته تان هم که شده نظر لطف و عنایتی نمایید!

ای مهربانتر از پدر و مادرم! تنها با ظهور شما غروب جمعه، دست از این همه گرفتگیش برمی دارد و دل های تفتیده رنگ باران به خود می بیند. آخر غم غروب جمعه ها را تنها در کنار شما میشود به دست فراموشی سپرد. غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی…
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:04:52 - 1401/01/08

مولا جان چه شیرین است نَمکى که شما سَرِ سفره مان ریخته اید و چه طعمى دارد غذا، آن وقت که از جانبِ حضرت تان بر ما عرضه مى شود!… چه زیباست باران، وقتى به دعاى شما مى بارد و چه دل چسب است، آن چه که خیر و صلاح مان است، بر ما عرضه مى شود!…

مهربانِ من!… زندگى، با همه ى دشوارى و سختى هایش، برایم شیرین مى شود، وقتى که مى بینم چون تویى را دارم!… وقتى مى دانم مى آیى و آن روز، به کام ما مى شود!… دوازدهمین حجت حق؛ آرزویم تعجیل فرج شماست.
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:04:37 - 1401/01/08

سلامی به آقای مهربان همیشگی از جانب یکی از دوستدارانت “شعبان” “شین” اش برایم شور و شعف، “عین” اش برایم عین حیات، “ب” آن، بهار وجودم، “الف” اش، انتظار نامه ای از جنس روز های تلخ غیبت ، و “ن” اش نسیم آمیخته به عطر نرگس است که امید را در دل هایمان زنده می کند…

با خودم فکر می کنم چقدر پانزدهم این ماه را دوست دارم… ای کاش همه ی روز هایمان همه ی شهر همه ی مردم شبیه روز ها و کوچه پس کوچه ها و مردم نیمه شعبان بودند… کاش نامتان را همه کوچه ها عطر آگین می کرد؛ کاش همه کوچه های شهر، به امید روز وصال، چراغانی می ماند؛

کاش هر روز نامت را، مهربانی ات را، آقایی ات را و هزاران هزار خوبی ات را، برای مردم یادآور می شدیم… کاش کمی غیرت نشان می دادیم… تا به کی!؟ بی خبر از تو در این دره ی تاریک و سرد دنیا، با غفلت و گناه دست و پنجه نرم خواهیم کرد!؟ تا به کی

از تو دور خواهیم ماند و زندگی خواهیم کرد!؟ اصلا این چند سال عمرم را چطور بدون تو دوام آورده ام!؟ و اینجاست که به محب بودن خود شک می کنم… به اینکه دوستت دارم… به اینکه انقدر از عشقت دم می زنم…

پس چطور ؛ اینهمه سال، بدون شما سپری کردم و دوام آوردم!؟ تمام آرزویم این است… که یک دل و یک صدا من و تمام کسانی که دوستت داریم جمع شویم گرد هم، و برای آمدنت دعا کنیم، و حضور آشکارت در میانمان را از خدا بخواهیم…، اشک بریزیم، ناله کنیم، ضجه بزنیم که خدا ما دوری دلها از حجتت را نمی خواهیم؛ هر چند گناه خودمان سبب این فاصله با امام زمانمان شده…

اما بر ما سخت است که همگان را ببینیم و حجتت را نه… که با هر کسی حرف بزنیم و صدای امام زمان مان به گوشمان نرسد… دلم می خواهد بنشینیم این ها را به خدایمان بگوییم و با معبودمان عهد کنیم که تا لحظه ی جان سپردن دست از دامانش بر نخواهیم کشید… کاش از خودمان غیرت نشان می دادیم..
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:04:21 - 1401/01/08

آقای من! تولد 1186 سالگی تان مبارک! با تمام کوچکی هایم برایتان یک قاصدک آرزو می آورم، خدا کند که زودتر، آمدنتان به عالم هدیه شود! چه خوب می‌شود اگر با تمام بزرگی و دل مشغولی هایتان برای من هم دعا کنید می دانم که قابل نیستم…

ای کاش اذن دهید تا من دعاگویتان باشم… و مدام زمزمه کنم؛ ای دل بگو‌ میان قُنوتت به صد نیاز «عَجّل علی ظُهورک یا فارسَ الحِجاز» هر دم بگو به اشک روان رو به آسمان «عَجّل علی ظُهورک یا صاحِبَ الزَمان»

شیعیان امام زمان! به هوش باشید! دعا را دست کم نگیرید… هر فعالیت سازنده‌ ای در دوران غیبت ارزشمند و محترم است! اما یادمان باشد در کنار تمام اینها ارتباط مستقیم ما با خدا و درخواست ظهور پدرمان جایگاه ممتازی دارد!

شاید این روایت نبوی را شنیده باشید: برترین عمل امت من انتظار فرج خداوند است! اما امام مهربان من…! دعای خود شما کیمیای دیگریست شما آن مضطری هستید که اگر دعا نمایید اجابت می شود…
أین المضطر الذی یُجاب إذا دَعَی

شما آن وعده خدایید که خدا آن را ضمانت نموده… السلام علیک یا وعد الله الذی ضَمنه…

میلادت مبارک! بهترینِ عالَم…
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:04:07 - 1401/01/08

کجا پیدا کنم شبیهِ شما را یا صاحب‌ الزّمان؟!! من قطره‌ ای از اقیانوسِ دوستداران و رعیّت ‌ات هستم … و عجب که شما در این آبیِ بی ‌پایان، قطره قطره‌ مان را می‌ بینی!! و می‌ شناسی به نام و نشان و خُلق و خو!! و دعایمان می‌کنی به حاجت و حکمت و مصلحت و نیاز!! و راهنمایمان می‌ شوی در طوفانِ بلاها و خطاها …

فدای بزرگواری و اعجازتان که اشتغال به امورِ هر یک از ما، شما را از دیگران غافل نمی‌‌ کند! کجا پیدا کنم شبیهِ شما را یا صاحب‌ الزّمان؟!! و کجــــا خســــته مـی ‌شـــوی از دریــــای بلـاء، یا سفینه النّجاه؟!!
#متن ادبی

ابومهدی المهندس

03:03:19 - 1401/01/08

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی…می نویسم دلنوشته برای ظهور امام زمان علیه السلام ، آن گوهر آسمانی.. مولایم…! بی تو دفتر دلمان پر است از مشق‌ های انتظار و من با دلم می‌خواهم آن روز که می‌آیی زیباترین مدال ایثار را تقدیم نگاه تو کنم.

می دانید پدر! عصر جمعه و صبح شنبه که تفاوتی ندارند…من هرزمان که به شما فکر می کنم، قلبم پر می شود از یاد شما و خوبی هایتان. فرقی هم نمی کند ساعت چندِ روزگار است و هوا بارانیست یا آفتابی! تمام دل و جانم می شود شما و مهربانی هایتان و عطر خوش حضورتان!

بانوی دو عالم فرمودند: در روز جمعه ساعتی است که هرکس آن را مراقبت کند و در آن لحظه دعا کند دعایش مستجاب شود، و آن زمانی است که نیمی از خورشید غروب کرده باشد…

امروز هم در این عصر جمعه پاییزی که دل تنها شما را می طلبد و دیده تنها روی ماهِ دلربایتان را می جوید، می خوانم شما را با این دل گنهکار و این قلب زنگار گرفته، تا به خاطر مادر پهلو شکسته تان هم که شده نظر لطف و عنایتی نمایید!

ای مهربان تر از پدر و مادرم! تنها با ظهور شما غروب جمعه، دست از این همه گرفتگی اش برمی دارد و دل های تفتیده رنگ باران به خود می بیند. آخر غم غروب جمعه ها را تنها در کنار شما می شود به دست فراموشی سپرد.

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی…
#متن ادبی

امین محمودی

15:34:51 - 1400/06/16

اللهم عجل لولیک الفرج ...
#متن کوتاه

امین محمودی

10:01:05 - 1400/03/27

سلام بر مهدی (عج)
#متن ادبی

دانلود مستقیم