یکشنبه ، 23 خرداد 1400

پرتال تخصصی تبیان مهدویت

تبیان مهدویت ، بزرگترین پایگاه اینترنتی مهدویت

تشرف حاج سيد عبداللّه ملايري

تشرف حاج سيد عبداللّه ملايري
حـاج سـيـد ابوالقاسم ملايرى ، كه از علماى مشهد مقدس است ، از مرحوم پدرشان آقاى حاج سيد عبداللّه ملايرى (ره )، كه داراى همتى عالى بود، نقل فرمودند:هنگامى كه براى تحصيل علم قصد كردم به خراسان بروم ، از تمامى وابستگيهاى دنيوى صرف نظر نموده و پياده براه افتادم . مقدارى از مسير را كه طى كردم ، به يكى ازآشنايان خود برخورد نمودم ،كـه سـابـقا داراى منصبى در…
حـاج سـيـد ابوالقاسم ملايرى ، كه از علماى مشهد مقدس است ، از مرحوم پدرشان آقاى حاج سيد عبداللّه ملايرى (ره )، كه داراى همتى عالى بود، نقل فرمودند:هنگامى كه براى تحصيل علم قصد كردم به خراسان بروم ، از تمامى وابستگيهاى دنيوى صرف نظر نموده و پياده براه افتادم .
مقدارى از مسير را كه طى كردم ، به يكى ازآشنايان خود برخورد نمودم ،كـه سـابـقا داراى منصبى در ارتش بود، عده اى هم همراه او بودند.ايشان مرا احترام كرده و تا قم رساند. در قـم عالم جليل آقاى حاج سيد جواد قمى را، كه از بزرگان علماى آن جا بود زيارت كردم .

بين
من و ايشان مذاكراتى واقع شد، به طورى كه از من خوشش آمد و در وقت خداحافظى هزينه سفرتا تهران را به من دادند.در راه ، با يكى از اهل تهران برخوردكردم .ايشان از من درخواست نمود كه در آن جا ميهمان او باشم و نزد ديگرى نروم ،لذا در تهران ميهمان ايشان بودم .
او هـر روز مـرا بيشتر از قبل گرامى مى داشت .بحدى كه از كثرت احترام او خجل شدم .از طرفى جـاى ديگرى هم كه نمى توانستم ميهمان شوم ، لذا به خانه اميركبير، يعنى صدر اعظم ميرزا على اصغرخان ، رفتم كه وضعم را اصلاح كند و هزينه سفر تاخراسان تهيه شود. در بـيرونى خانه او نشسته و منتظر بودم كه از اندرونى خارج شود. وقتى ظهر شد،مؤذن روى بامرفـت تـا اذان بگويد. با خود گفتم : اين مؤذن جز به دستور صدراعظم براى اذان روى بام خانه او
نـمـى رود، و او هـم چـنين دستورى نمى دهد، مگر براى آن كه خودش را در نزد مردم ، متعهد به اسـلام جـلـوه دهد، لذا به خود نهيب زدم و گفتم :كسانى كه از اغيارند، خود را با نسبت دادن به اسلام نزد مردم بالا مى برند و تو با اين كه به خاطر انتساب به اهل بيت نبوت (ع ) محترمى ، به خانه اغيار آمده اى و از آنان توقع كمك دارى !بـعـد از ايـن فـكـر بـا خـود قـرار گذاشتم كه اظهار حالم را نزد صدراعظم ننمايم و از اوچيزى درخـواسـت نـكـنـم .
پـس از ايـن معاهده قلبى ، اميركبير به بيرونى آمد و همه مردم به احترام او برخاستند. من در كنار مجلس نشسته بودم و برنخاستم .او به سمت من نظر انداخت و نزديك من آمـد، امـا مـن اعـتـنـايى به او ننمودم .دو يا سه مرتبه رفت و آمدكرد، اما من به حال خود بودم واعتنايى نمى كردم . وقـتـى ديـدم مـكـرر آمد و برگشت ، خجالت كشيدم و با خود گفتم : شايسته نيست كه اين مردبزرگ به من توجه بنمايد ولى اعتنايى به او نكنم ، لذا در مرتبه آخر به احترام اوبرخاستم .ايشان گفت : آقا فرمايشى داريد؟ گفتم : نه عرضى ندارم .گفت : ممكن نيست و حتما بايد تقاضاى خود را بگوييد گفتم : تقاضايى ندارم .
گفت : بايد هر امرى داشته باشيد آن را حتما بفرماييد.چـون ديدم دست بر نمى دارد، آنچه در ذهن داشتم اظهار نكردم و فقط گفتم : قصدمن ، اشتغال
بـه تـحـصـيـل در مـدرسه است ، حال اگر امر بفرماييد كه يك حجره درمدرسه اى كه كنار حرم حضرت عبدالعظيم (ع ) است به من بدهند، ممنون خواهم شد. به كاتبش گفت : براى صدر الحفاظ، - كه رياست مدرسه به دست او بود - بنويس :اين آقا ميهمان عزيز ماست ، حجره اى براى ايشان معين نماييد.
بعد از اين مذاكرات بااصرار مرا با خود به اتاقى كه در آن تـرتيب غذا و نهار داده شده بود، برد. بعد از صرف نهار، به خادمش امر كرد كه مقدارى پول
بـيـاورد و سـر جـيب مرا گرفت و پولها را در آن ريخت . من چون تصرف در آنها را خالى از اشكال نمى دانستم ، پولها را نزد شخصى به امانت گذاشتم و به حرم حضرت عبدالعظيم (ع ) مشرف شدم . بعدا از آن وجهى كه آقاى حاج سيد جواد قمى داده بود مصرف مى نمودم ، تا آن كه پول ايشان تمام
شد. يـك روز صـبـح ديـدم حـتى پول خريد نان را ندارم . گفتم : ديگر با اين حال اشكالى ندارداز پول اميركبير مصرف كنم ، اما كسى را كه برود و آن وجه را بياورد، نيافتم . پـس داخـل حـجـره ام شـدم و نفس خويش را مخاطب ساخته و گفتم : اى بنده خدا از توسؤالى
مـى نمايم در حالى كه در حجره غير از خودت كسى نيست .بگو آيا به خدامعتقد هستى يا نه ؟ اگر بـه خـدا معتقد نيستى ، پس معنى اشكال در مصرف كردن پول اميركبير چيست ؟ و اگر معتقد به خدا هستى ، بگو ببينم خدا را با چه اوصافى مى شناسى ؟ در جـواب خود گفتم : من معتقد به خداى تعالى هستم و او را مسبب الاسباب مى دانم ،بدون آن كـه حـتـى هـيـچ وسـيله اى وجود داشته باشد. و مفتح الابواب به هر طورى كه خودش مى داند،
مى شناسم ، بنابراين از حجره بيرون نيا، چون آنچه مقدر شده كه واقع بشود، همان خواهد شد. در حـجـره را بـه روى خـود بـسـتـم و هـمـان جا ماندم .
حجره هيچ منفذى حتى به قدراين كه گـنجشكى وارد شود نداشت . تا روز سوم هنگام ظهر همان جا بودم ، اما فرجى نشد.
روز سوم نماز ظهر و عصر را بجا آوردم و بعد از نماز سجده شكر كردم كه اگربميرم ، با حال عزت از دنيا رفته ام .وقـتـى بـه سـجده رفتم ، حالت غشى پيدا كردم ومشخص است كسى كه از گرسنگى غش كند،حالش خوب نمى شود مگر بعد از آن كه غذايى به او برسد.نـاگـاه خود را نشسته ديدم و متوجه شدم شخص جليلى مقابل من ايستاده است .به دراتاق نگاه كـردم ، ديـدم بـسته است .آن شخص در من تصرف كرده بود، به طورى كه قدرت تكلم نداشتم و
فـرمـود: فـلانـى ، مردى از تجار تهران كه اسمش ابراهيم است ،ورشكسته شده و در حرم حضرت عـبـدالـعـظـيم (ع ) متحصن گشته ، اسم رفيقش هم سليمان است .اين دو نفر در حجره ات نهار مى خورند.تو با آنها غذا بخور.سه روزديگر تجارى از تهران مى آيند و كار او را اصلاح مى كنند.
بـعد از اين كه اين مطلب را فرمود، احساس كردم تمام وجودم چشم شده و به او نظرمى كنند، امانـاگهان او را نديدم و از نظرم ناپديد شد، به طورى كه ندانستم آيا به آسمان بالا رفت ، يا به زمين فـرو رفـت و يـا اين كه از ديوار خارج گشت .پس دست خود را ازحسرت به دست ديگر مى زدم و
مـى گـفـتم : مطلوب به دست من آمد، ولى از دستم رفت .اما فايده اى در حسرت خوردن نبود وچون حالت غشى پيدا كرده بودم ، گفتم :از حجره بيرون مى روم تا تجديد وضو كنم .حـالـى مـثـل آدمهاى مست داشتم و به هيچ چيز نگاه نمى كردم .از حجره بيرون آمدم تابه وسط مـدرسـه رسـيدم ، بر سكويى كه روى آن چاى مى فروختند، شخصى نشسته بود.وقتى خواستم ازكنار او بگذرم ، گفت : آقا بفرماييد چاى بخوريد.گفتم : مناسب من نيست كه اين جا چاى بخورم . گر ميل داريد، بياييد در حجره چاى بخوريم .چون خودم مقدارى قند و چاى داشتم .گـفـت : اجـازه مى دهيد نزد شما نهار بخوريم .
گفتم : اگر تو ابراهيم هستى و نمى پرسى كه چه كـسـى اسـم تو را به من گفته است ، اجازه دارى والا نه .اسم رفيقش را هم كه آن جا حاضر نبود،
بـردم و گـفتم : اگر اسم او سليمان است و باز سؤال نمى كنيد، كه چه كسى اين مطلب را به من گـفـتـه ، اجـازه دارى به حجره ام بيايى .باز گفتم : اگر آمدن تو به اين جا، به دليل اين است كه ورشكست شده اى ، مى توانى بيايى وگرنه مجاز نيستى .تعجبش زياد شد و نزد رفيقش رفت و به اوگـفـت : اين آقا از غيب خبر مى دهد. اگربراى مشكل ما راه حلى وجود داشته باشد، به دست اين سيد است .نـان و كبابى خريدند و به حجره ام آمدند و نهار خوردند.
من هم با آنها غذا خوردم وچون چند روز بـود كـه از شـدت گرسنگى ، خواب درستى نداشتم ، بعد از صرف غذاخوابيدم .
وقتى بيدار شدم ، ديـدم چاى درست كرده اند.چاى را كه خوردند، سؤال كردند و اصرار داشتند كه به آنها بگويم درچـه زمـانـى كـارشـان اصلاح مى شود.
گفتم :سه روز ديگر تجار تهران مى آيند و مشكل شما حل مى شود.بعد از سه روز تجارى از تهران آمدند و كار ايشان را اصلاح كردند و باز گشتند.
آن دو نـفـر، ايـن مـطلب را براى مردم ذكر نمودند.مردم به حجره من آمده و مرا به تهران بردند.ديـدم رفـتار آنها نسبت به قبل عوض شده است ، به طورى كه حتى پاشنه در رامى بوسند و با من معامله مريد و مراد را دارند.وقتى اين وضع را ديدم ، از بين آنهاخارج شده و به طرف خراسان براه
افتادم
تاریخ و ساعت انتشار :
22:19:48 ~~~ 1399/11/08
دسته بندی :
تشرفات به حضرت
با مهدی

«اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»

اظهار نظر در مورد تشرف حاج سيد عبداللّه ملايري .::. پرتال تخصصی تبیان مهدویت

*
*