یکشنبه ، 23 خرداد 1400

پرتال تخصصی تبیان مهدویت

تبیان مهدویت ، بزرگترین پایگاه اینترنتی مهدویت

تشرف ابو راجح حمامي

تشرف ابو راجح حمامي
در حـلـه بـه مـرجـان صغير، كه حاكمى ناصبى بود، خبر دادند ابو راجح ، پيوسته صحابه را سب و سرزنش مى كند.دسـتـور داد كـه او را حـاضر كنند.وقتى حاضر شد، آن بى دينان به قدرى او را زدند كه مشرف به هـلاكـت شد و تمام بدن او خرد گرديد، حتى آن قدر به صورتش زدند كه دندانهايش ريخت .بعدهـم زبان او را بيرون آوردند و با زنجير آهنى بستند. بينى…
در حـلـه بـه مـرجـان صغير، كه حاكمى ناصبى بود، خبر دادند ابو راجح ، پيوسته صحابه را سب و سرزنش مى كند.دسـتـور داد كـه او را حـاضر كنند.وقتى حاضر شد، آن بى دينان به قدرى او را زدند كه مشرف به هـلاكـت شد و تمام بدن او خرد گرديد، حتى آن قدر به صورتش زدند كه دندانهايش ريخت .بعدهـم زبان او را بيرون آوردند و با زنجير آهنى بستند. بينى اش را هم سوراخ كردند و ريسمانى از مو داخـل سـوراخ بينى او كردند. سپس حاكم آن ريسمان را به ريسمان ديگرى بست و به دست چند نفر از مامورانش سپرد و دستورداد او را با همان حال ، در كوچه هاى حله بگردانند و بزنند.

آنـهـا هـم همين كار را كردند، به طورى كه بر زمين افتاد و نزديك به هلاكت رسيد.وضع او را به حاكم ملعون خبر دادند.آن خبيث دستور قتلش را صادر كرد.
حاضران گفتند: او پيرمردى بيش نـيـست و آن قدر جراحت ديده كه همان جراحتها او را از پاى در مى آورد و احتياج به اعدام ندارد،لذا خود را مسئول خون او نكن .خلاصه آن قدربا او صحبت كردند، تا دستور رهايى ابوراجح را داد.بـسـتـگانش او را به خانه بردند و شك نداشتند كه در همان شب خواهد مرد.صبح ،مردم سراغ اورفتند، ولى با كمال تعجب ديدند سالم ايستاده و مشغول نماز است ودندانهاى ريخته او برگشته و جراحتهايش خوب شده است ، به طورى كه اثرى از آنهانيست .تعجب كنان قضيه را از او پرسيدند.گـفـت : مـن بـه حالى رسيدم كه مرگ را به چشم ديدم زبانى برايم نمانده بود كه از خداچيزى بـخـواهـم ، لـذا در دل با حق تعالى مناجات و به مولايم حضرت صاحب الزمان (ع ) استغاثه كردم .ناگاه ديدم حضرتش دست شريف خود را به روى من كشيد، وفرمود: از خانه خارج شو و براى زن و بچه ات كار كن ، چون حق تعالى به تو عافيت مرحمت كرده است .پس از آن به اين حالت كه مى بينيد، رسيدم .شـيـخ شـمس الدين محمد بن قارون (ناقل قضيه ) مى گويد: به خدا قسم ابوراجح مردى ضعيف انـدام و زرد رنـگ و بـدصـورت و كوسج (مردى كه محاسن نداشته باشد) بود ومن هميشه براىنـظـافـت به حمامش مى رفتم .صبح آن روزى كه شفا يافت ، او را درحالى كه قوى و خوش هيكل شده بود در منزلش ديدم .ريش او بلند و رويش سرخ ،به طورى كه مثل جوان بيست ساله اى ديده مى شد.و به همين هيئت و جوانى بود، تاوقتى كه از دنيا رفت .
بـعـد از شفا يافتن ، خبر به حاكم رسيد.او هم ابوراجح را احضار كرد و وقتى وضعيتش را نسبت به قبل مشاهده كرد، رعب و وحشتى به او دست داد.از طرفى قبل از اين جريان ، حاكم هميشه وقتى كـه در مـجلس خود مى نشست ، پشت خود را به طرف قبله و مقام حضرت مهدى (ع ) كه در حله
است مى كرد، ولى بعد از اين قضيه ، روى خودرا به سمت آن مقام كرده و با اهل حله ، نيكى و مدارامـى نـمـود و بعد از چند وقتى به درك واصل شد، در حالى كه چنين معجزه روشنى در آن خبيث تاثيرى نداشت
تاریخ و ساعت انتشار :
22:19:48 ~~~ 1399/11/08
دسته بندی :
تشرفات به حضرت
با مهدی

«اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»

اظهار نظر در مورد تشرف ابو راجح حمامي .::. پرتال تخصصی تبیان مهدویت

*
*