پنجشنبه ، 14 مرداد 1400

پرتال تخصصی تبیان مهدویت

تبیان مهدویت ، بزرگترین پایگاه اینترنتی مهدویت

تشرف ابن هشام

تشرف ابن هشام
ابوالقاسم جعفر بن محمد قولويه مى فرمايد: مـن در سـال 337، هـجرى كه اوايل غيبت كبرى بود، (همان سالى كه قرامطه ،حجرالاسود را به مـسجد الحرام برگردانده بودند) به عزم زيارت بيت اللّه ، وارد بغدادشدم و بيشترين هدفم ديدنكـسـى بـود كـه حجرالاسود را به جاى خود نصب مى كند،زيرا در كتابها خوانده بودم كه آن را ازجـايـش كـنـده و بـيـرون مـى بـرنـد و پس از آوردن ،حجت زمان و…
ابوالقاسم جعفر بن محمد قولويه مى فرمايد: مـن در سـال 337، هـجرى كه اوايل غيبت كبرى بود، (همان سالى كه قرامطه ،حجرالاسود را به
مـسجد الحرام برگردانده بودند) به عزم زيارت بيت اللّه ، وارد بغدادشدم و بيشترين هدفم ديدنكـسـى بـود كـه حجرالاسود را به جاى خود نصب مى كند،زيرا در كتابها خوانده بودم كه آن را ازجـايـش كـنـده و بـيـرون مـى بـرنـد و پس از آوردن ،حجت زمان و ولى رحمان حضرت بقية اللّه ارواحـنافداه آن را در جايش نصب مى كنند.

[چنانچه در زمان حجاج لعنة اللّه عليه از جايش كنده شـد و هر كس خواست آن را در جاى خود نصب كند ممكن نشد تا آن كه امام زين العابدين و سيد
الساجدين (ع ) به دست مبارك خود، آن را بر جايش قرار دادند.] در بغداد سخت بيمار شدم ، به طورى كه خود را در شرف مرگ ديدم ، لذا از آن مقصدى كه داشتم (تـشـرف بـه بيت اللّه الحرام ) نااميد شدم .مردى را كه به ابن هشام مشهور بود از جانب خود نايب نـمودم ، نامه اى سر به مهر به او سپردم و در آن از مدت عمر خود سؤال كرده بودم و اين كه ، آيا دراين بيمارى از دنيا مى روم يا نه ؟ و به اوگفتم : عمده هدف من آن است كه اين رقعه را به كسى كه حجرالاسود را به جاى خودنصب مى كند، برسانى و جوابش را از او بگيرى ، زيرا من تو را فقط براى همين كارمى فرستم .ابـن هـشـام گفت : وقتى به مكه معظمه وارد شدم و خواستند، حجرالاسود را در جاى خود نصب نـمـايند، مبلغى به خدام دادم تا بتوانم كسى كه آن سنگ را بر جاى خود قرارمى دهد ببينم .چند نـفـر از ايشان را نزد خود نگاه داشتم ، تا مرا از ازدحام جمعيت حفظنمايند.هركس كه مى خواست  حجرالاسود را در جاى خود نصب نمايد، سنگ اضطراب داشت و بر جاى خود قرار نمى گرفت .درآن حال جوانى گندمگون وخوشرو پيدا شد.ايشان آمد و حجر را بر جاى خود گذارد.سنگ در آنجا، قرارگرفت ، به طورى كه گويا اصلا و ابدا از جاى خود برداشته نشده است .بـعـد از مـشـاهـده اين حال ، صداى جمعيت به تكبير بلند گرديد و آن جوان پس از اين كار از در
مسجد الحرام خارج شد.من نيز به دنبال او رفتم و مردم را از جلوى خوددور مى كردم و راه را باز مى نمودم ، به طورى كه آنها گمان كردند ديوانه يا مريض هستم و راه را باز مى نمودند.چشم از آن جوان بر نمى داشتم تا آن كه از بين مردم به كنارى رفت و با وجودى كه من با سرعت راه مى رفتم و ايـشان با كمال تانى حركت مى كرد، باز به او نمى رسيدم ، تا به جايى رسيد كه جز من كسى نبود كه او را ببيند. توقف نمود و فرمود: چيزى را كه همراه دارى بياور.
رقعه را به او دادم .بدون آن كه آن را باز و نگاه كند، فرمود: به صاحب رقعه بگو، او در اين بيمارى فوت نمى كند، بلكه سى سال ديگر، از دنيا خواهد رفت .
ابن هشام گفت : آنگاه چنان گريه اى بر من غلبه كرد كه قادر بر حركت كردن نبودم .جوان مرا به همان حال گذاشت و رفت ، تا آن كه از نظرم غايب شد. ابوالقاسم بن قولويه مى فرمايد: ابن هشام بعد از مراجعت از حج ، اين واقعه را به من خبر داد.نـاقـل اصل قضيه مى گويد: پس از آن كه سى سال از جريان گذشت ، ابن قولويه مريض شد و درصـدد تـهيه كارهاى آخرت خود برآمد: وصيت نامه خود را نوشت و كفن خود را آماده كرد و محل قبر خود را معين نمود.
به او گفتند: چرا از اين بيمارى مى ترسى ؟ اميد داريم كه خداوند تفضل كرده و تو راعافيت دهد.جواب داد: اين همان سالى است ، كه خبر فوت مرا در آن داده اند. در آن سال ، و با همان مرض وفات كرد و به رحمت الهى رسيد
تاریخ و ساعت انتشار :
22:19:48 ~~~ 1399/11/08
دسته بندی :
تشرفات به حضرت
با مهدی

«اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»

اظهار نظر در مورد تشرف ابن هشام .::. پرتال تخصصی تبیان مهدویت

*
*