یکشنبه ، 22 فروردین 1400

پرتال تخصصی تبیان مهدویت

تبیان مهدویت ، بزرگترین پایگاه اینترنتی مهدویت

رؤياى شيخ ابراهيم و شفاى چشم او

رؤياى شيخ ابراهيم و شفاى چشم او
شـيـخ ابـراهيم وحشى كه از طايفه رماحيه است نابينا بود . زمستانها نزد طايفه خود وتابستانها به نـجف اشرف مى آمد . هر شب پيش از آن كه در حرم مطهر را باز كنند،مى آمد و انتظار مى كشيد تا وقتى در باز شود . تا آخر وقت هم در آن جا مى ماند . شـبى با اهل بيت خود بحث كرد، لذا حوصله اش سر رفته ، همان جا…
شـيـخ ابـراهيم وحشى كه از طايفه رماحيه است نابينا بود .
زمستانها نزد طايفه خود وتابستانها به نـجف اشرف مى آمد .
هر شب پيش از آن كه در حرم مطهر را باز كنند،مى آمد و انتظار مى كشيد تا وقتى در باز شود .
تا آخر وقت هم در آن جا مى ماند .
شـبى با اهل بيت خود بحث كرد، لذا حوصله اش سر رفته ، همان جا دعاى توسل راخواند و خوابيد .
در عالم رويا مشاهده كرد كه در حرم مطهر مى باشد و آن جا كاملاروشن است .
شـيـخ ابـراهـيم مى گويد : هر قدر نگاه كردم شمع و چراغى ديده نمى شد متوجه شدم كه ضريح مقدس در جاى خود نيست و در محل دو انگشت مبارك ( ( 192 ) ) دريچه اى است كه روشنايى از آن خارج مى شود .
آهسته آمدم و دستم را بر صندوق گذاشته ، سرم راخم كردم نگاه كردم و ديدم يك كـرسـى گـذاشته شده و حضرت روى آن نشسته اند و ازنور چهره مباركشان ، بيرون روشن شده است .
خود را بر پاى آن حضرت انداختم .
دراين جا دستم به دست ايشان رسيد و سه نوبت دستشان را بر دست من كشيدند .
سپس فرمودند : تو اجر شهدا را دارى .
بيدار شدم ، ديدم چشمم هنوز نابينا است .
تاسف خوردم كه اى كاش دست مبارك را بر چشم من مى ماليدند .
شـبـى ديگر نيز دعاى توسل را خواندم و به خواب رفتم .
ديدم در صحرايى هستم وجمعى نزديك سـيـصـد نفر به طرفى مى روند و يك نفر جلو آنها بود .
ناگاه آن كه جلوتربود، ايستاد ديگران هم ايستادند و جاى نماز را انداختند و مشغول نماز شدند .
من نيزخود را داخل صف كردم .
وقتى نماز تمام شد، اسبى آوردند .
آن بزرگوار سوار شد و تند رفت .
پرسيدم : اين مردكيست ؟ گفتند : پشت سرش نماز خواندى ، ولى او را نشناختى ؟ گفتم : الان رسيده ام ونمى دانم .
گفتند : قايم آل محمد، حضرت حجت ( ع ) ، است .
من چشم خود را فراموش كردم وفرياد برآوردم : يابن رسول الله آيا من از اهل بهشتم يا از اهل جهنم ؟ تا سه نوبت جواب ندادند .
نااميد شدم و فرياد بر آوردم : قسم به اجداد طاهرينتان ، من از اهل بهشتم يا از اهل دوزخ ؟ آن حـضرت نظرى به من انداختند و تبسم نمودند .
در اين هنگام من هم به ايشان رسيدم .
حضرت سه بار دست بر چشم و سر من كشيدند و فرمودند : از اهل بهشتى .
بيدار شدم ، ديدم آب بسيار غليظى از چشمم خارج به طورى كه صورتم تر شده بود .
با خود گفتم چـه مـعنى دارد ؟ چشم من چنان خشك بود كه هيچ وقت نم نمى داد .
آن آب را پاك كردم و چون سـر را از زيـر لـحـاف بـيـرون آوردم ، ديـدم سـتـاره اى از روزنه خانه ام نمايان و چشمم بينا شده است ( ( 193 ) ) .
تاریخ و ساعت انتشار :
22:19:49 ~~~ 1399/11/08
دسته بندی :
رؤياهاى صادقه
با مهدی

«اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»

اظهار نظر در مورد رؤياى شيخ ابراهيم و شفاى چشم او .::. پرتال تخصصی تبیان مهدویت

*
*