شنبه ، 02 مرداد 1400

پرتال تخصصی تبیان مهدویت

تبیان مهدویت ، بزرگترین پایگاه اینترنتی مهدویت

رؤياى صادقه حاج ملا باقر بهبهانى

رؤياى صادقه حاج ملا باقر بهبهانى
عـالـم فاضل ، حاج ملا باقر بهبهانى ، مولف كتاب دمعه الساكبه ، ارادتى كامل به حضرت ولى عصر ارواحنافداه داشت . روى اين ارادت و اخلاص ، باغى در ساحل هنديه و در اطراف مسجد سهله احياء و غـرس كـرده و نام آن را صاحبيه گذاشته بود، اما به خاطر مخارج آن باغ و ضعف درآمد [ايشان كـتـابفروش بود] و كثرت عيال ، در اواخربدهكار و پريشان حال شده…
عـالـم فاضل ، حاج ملا باقر بهبهانى ، مولف كتاب دمعه الساكبه ، ارادتى كامل به حضرت ولى عصر ارواحنافداه داشت .
روى اين ارادت و اخلاص ، باغى در ساحل هنديه و در اطراف مسجد سهله احياء و غـرس كـرده و نام آن را صاحبيه گذاشته بود، اما به خاطر مخارج آن باغ و ضعف درآمد [ايشان كـتـابفروش بود] و كثرت عيال ، در اواخربدهكار و پريشان حال شده بود .
پس از مدتى مشهور شد كـه حـضـرت صـاحـب الامر ( ع ) باغ صاحبيه حاجى ملا باقر را خريدارى كرده اند .
باز پس از مدتى مشهورشد كه آن حضرت قرضش را ادا نموده اند .
من جريان را از خود آن مرحوم سوال كردم ايشان در جواب فرمود : يكى از باغبانهاى صاحبيه ، پيرمردى يزدى و صالح است .
روزها در باغ باغبانى مى كند و شبها را در مسجدسهله بيتوته مى نمايد .
از طرفى من به خاطر بدهى كه دراين اواخر پيدا شده بود، مضطرب بودم كه مبادا مديون مردم بميرم ، لذا در اين باره به امام عصر ( ع ) متوسل شدم ، چون اين باغ را به نام ايشان كرده و جلد آخر كتاب دمعه الساكبه را در احوال حضرتش نوشته بودم .
روزى باغبان مذكور آمد و گفت : امروز بعد از نماز صبح ، در صفه ( سكو ) وسط حياطمسجد سهله نشسته ومشغول تعقيب نماز بودم ناگاه شخصى آمد و گفت : حاج ملاباقر اين باغ را نمى فروشد ؟ گفتم : تمامش را نه ، اما گويا قسمتى از آن را چون قرض دارد مى فروشد .
آن شـخـص گفت : پس تو نصف اين باغ را از طرف او به من به يك صد تومان بفروش وپول آن را بگير و به او برسان .
گفتم : من كه وكالتى از او ندارم .
گفت : بفروش و پولش را بگير اگر اجازه نداد، پول را برگردان .
گفتم : لابد بايد سند و شهودى در كار باشد و تا خود او حاضر نباشد نمى شود .
گفت : بين من و او سـنـد و شـهـودى لازم نـيست .
بالاخره هر قدر اصرار كرد، قبول ننمودم .
گفت : من پول را به تو مى دهم ، ببر و تو را در خريدن باغ وكيل مى كنم اگر فروخت براى من بخر، والا پول را برگردان .
بـا خـود گفتم پول مردم را گرفتن هزار دردسر دارد، لذا قبول نكردم و به او گفتم : من هرروز صـبح در اين جا هستم از او مى پرسم و جواب را به تو مى رسانم .
وقتى گفته مراشنيد، برخاست و از مسجد خارج شد .
حـاج ملا باقر مى گويد : باغبان وقتى اين واقعه را ذكر كرد به او گفتم : چرا نفروختى وچرا قبول نكردى ؟ من كه به تنهايى از عهده مخارج اين باغ بر نمى آيم بعلاوه قرض دارم و هيچ كس هم تمام اين باغ را به اين قيمت نمى خرد .
[چه رسد به نصف آن ] بـاغـبـان در جواب گفت : تو در اين باره به من اجازه نداده بودى و من هم اين فضولى رامناسب خـود نـديـدم حـال كـه خودت مى خواهى ، چون فردا وعده جواب است ، شايدبيايد اگر آمد به او مى گويم .
گـفـتـم : او را بـبـين و هر طورى كه مى خواهد، من مضايقه ندارم و هر طور شده او را پيداكن و معامله را انجام بده ، يا آن كه با يكديگر به نجف بياييد و هر طور و نزد هر كس كه مى خواهد برويم و معامله را به آخر برسانيم .
فردا باغبان آمد و گفت : هر قدر در صفه مسجد منتظر شدم نيامد .
گفتم : قبلا او را ديده اى و مى شناسى ؟ گفت : نديده و نمى شناسم .
گفتم : برو، نجف و مسجد و باغات را بگرد، شايد او را پيدا كنى يا بشناسى .
باغبان رفت و وقتى برگشت ، گفت : از هر كس پرسيدم ، خبرى نداشت .
مايوس شدم و به همين جهت بسيار متاسف گرديدم ، زيرا اگر اين معامله صورت مى گرفت ، هم قرض من ادا مى شد و هم باعث سبكى مخارج باغ مى گرديد .
پـس از يـاس و تحير و گذشتن مدتى از جريان ، شبى در مورد قرض و پريشانى حال خود و آن كه مـن از عـهده مخارج باغ و عيال بر نمى آيم و مطالبى از اين قبيل فكرمى كردم و با همين خيالات خوابم برد .
در عـالـم رويـا ديـدم ، شرفياب محضر مولايم حضرت صاحب الامر ( ع ) هستم .
آن بزرگوار به من تـوجـه كردند و فرمودند : حاج ملا باقر، پول باغ نزد حاج سيد اسدالله ( عالم عامل حاج سيد اسدالله رشتى اصفهانى ) است برو از او بگير .
اين را گفتند و من از خواب بيدار شدم .
وقتى كه بيدار شدم به سبب ديدن اين خواب شاد گشتم ، اما بعد از كمى تامل با خودگفتم شايد اين خواب ، از خيالات باشد و گفتن آن به سيد باعث بدخيالى او درباره خود من بشود، يعنى تصور كـنـد كه اين مطلب را وسيله اى براى درخواست كمك ازايشان كرده ام ، چون من براى اثبات اين مـدعـى دليلى در دست ندارم .
ولى دوباره گفتم : سيد مرد بزرگى است و مى داند كه من از اين نـوع مردم نيستم .
ديدن سيد و نقل خواب هم ضررى ندارد و دروغ هم نگفته ام تا نزد خدا مسيول باشم .
مـصـمـم بر رفتن نزد سيد و گفتن خواب شدم .
نماز صبح را خواندم .
خانه سيد در مسيرمنزل تا كتابفروشى ام بود، لذا بعد از نماز به طرف مغازه براه افتادم .
در اثناى عبور، به در خانه سيد رسيدم و توقف كردم و دست به حلقه در بردم و آهسته آن را حركت دادم .
ناگاه صداى ايشان از بالاخانه مشرف به در منزل بلند شد : حاج ملا باقر هستى ؟ صبركن كه آمدم .
تـا اين را شنيدم ، با خود گفتم شايد از روزنه اى مرا ديده است ، اما سريعا در حالى كه كلاه و لباس خلوت به تن داشت از پله پايين آمد .
در را باز كرد و كيسه پولى به دستم داد و گفت : كسى نفهمد .
بعد هم در را بست و بدون آن كه چيز ديگرى بگويد، رفت .
كيسه را آوردم و پولها را شمردم يك صد تومان تمام ، در آن بود .
و تا زمانى كه سيدمذكور زنده بود ايـن واقـعـه را بـه كـسـى نگفتم .
اگر چه از تقسيم پول به طلبكارها وقراين ديگر، بعضى از افراد خبردار شدند و به يكديگر مى گفتند، ولى بعد از فوت سيد، اين قضيه انتشار يافت ( ( 191 ) ) .
تاریخ و ساعت انتشار :
22:19:49 ~~~ 1399/11/08
دسته بندی :
رؤياهاى صادقه
با مهدی

«اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»

اظهار نظر در مورد رؤياى صادقه حاج ملا باقر بهبهانى .::. پرتال تخصصی تبیان مهدویت

*
*