چهارشنبه ، 06 مرداد 1400

پرتال تخصصی تبیان مهدویت

تبیان مهدویت ، بزرگترین پایگاه اینترنتی مهدویت

رؤياى ميرزا محمد حسين نايينى

رؤياى ميرزا محمد حسين نايينى
عالم صالح ، ميرزا محمد حسين نايينى اصفهانى فرمود : برادرى دارم ، به نام ميرزا محمد سعيد، كه در حال حاضر مشغول تحصيل علوم دينى است . حدود سال 1285، دردى در پايش ظاهر شد و پشت قدمش ورم كرد به طورى كه آن پا كج و از راه رفتن عاجز شد . ميرزا احمد طبيب ، پسر حاج ميرزا عبدالوهاب نايينى ، را براى درمان و معالجه آوردند…
عالم صالح ، ميرزا محمد حسين نايينى اصفهانى فرمود : برادرى دارم ، به نام ميرزا محمد سعيد، كه در حال حاضر مشغول تحصيل علوم دينى است .
حدود سال 1285، دردى در پايش ظاهر شد و پشت قدمش ورم كرد به طورى كه آن پا كج و از راه رفتن عاجز شد .
ميرزا احمد طبيب ، پسر حاج ميرزا عبدالوهاب نايينى ، را براى درمان و معالجه آوردند و اثراتى هم داشـت ، يعنى كجى پشت پا برطرف و ورم خوابيد و ماده ورم پراكنده شد .
چند روزى كه گذشت ، ماده بين زانو و ساق نمايان گرديد و پس از چندروز، يكى ديگر در همان پا و در ران و يكى هم در مـيـان كتف .
تا آن كه همه آنها زخم شد و درد شديدى پيدا كرد .
آنها را معالجه كردند تا همگى باز شدند و از آنها چرك مى آمد .
نـزديك يك سال ، يا بيشتر مشغول معالجه بود، و به انواع معالجات متوسل شد، ولى هيچ يك از آن زخـمها بهبود نيافت و بلكه هر روز بر جراحت افزوده مى شد و در اين مدت طولانى قادر نبود پا را روى زمين بگذارد، لذا او را براى رفتن از جايى به جايى بر دوش مى كشيدند و به خاطر طول مدت مـرض ، مـزاجـش ضـعيف و از كثرت خون وچركى كه از آن دملها و جراحات خارج شده بود، جز پـوسـت و استخوان چيزى برايش باقى نمانده بود .
به همين جهت كار بر پدرمان سخت شد زيرا به هر نوع معالجه اى كه اقدام مى نمود جز بيشتر شدن جراحت و ضعف حال و قوا اثرى نداشت .
كار آن زخمها هم به جايى رسيد كه اگر دست بر روى يكى از آنهامى گذاشتند، چرك و خون از ديگرى راه مى افتاد .
در آن ايـام ، وبـاى شـديـدى در نايين پيدا شده بود .
ما از ترس وبا به روستايى از دهات اطراف پناه بـرده بوديم .
در آن جا مطلع شديم كه جراح حاذقى به نام ميرزا يوسف درروستايى نزديك قريه ما مـنزل دارد .
پدرم شخصى را نزد او فرستاد و او را براى معالجه حاضر كردند .
وقتى برادر مريضمان را بر او عرضه داشتند، قدرى ساكت ماند، تا آن كه پدرم از نزد او خارج شد .
من با يكى از دايى هايم ، بـه نـام حـاج مـيـرزاعـبدالوهاب ، پيش او مانديم .
مدتى با او نجوى كرد و من از مضمون صحبتها فـهـمـيـدم كـه بـه او خـبـر يـاس مـى دهـد و از مـن مـخفى مى كند كه مبادا به مادرم بگويم و ايشان مضطرب شوند .
در اين جا پدرم به اتاق برگشت .
آن جراح گفت : من اول مبلغ رامى گيرم بعد شروع به معالجه مى كنم .
و هدفش از اين سخن آن بود كه ايشان ازپرداخت آن مبلغ ، كه خيلى زيـاد بـود، خـوددارى كـند، تا همين بهانه اى براى او باشد وبرود .
ايشان هم از دادن آنچه پيش از مـعـالجه خواسته بود، امتناع كرد .
جراح فرصت راغنيمت شمرد و به روستاى خود مراجعت نمود .
پدر و مادر هر دو فهميدند كه اين كار جراح به سبب نااميدى و عجز او از معالجه بوده است و با آن مهارت و استادى كه دارد، نمى تواند كارى انجام دهد، لذا از برادرم مايوس شدند .
من دايى ديگرى ، به نام ميرزا ابوطالب ، داشتم كه در غايت تقوى و صلاح بود و درنايين مشهور بود كه استغاثه به امام عصر، حضرت حجت ارواحنافداه را براى مردم نوشته و خيلى سريع الاجابه است .
مـردم در شدايد و بلاها زياد به او مراجعه مى كردند .
مادرم از او خواهش كرد تا براى شفاى برادرم رقعه استغاثه اى بنويسد .
روز جـمـعه اى رقعه را نوشت و مادرم آن را گرفت و برادرم را برداشت و به نزد چاهى كه نزديك قريه ما بود، رفتند .
برادرم در حالى كه دستش در دست مادرم بود، آن رقعه را در چاه انداخت و در اين جا براى هر دو رقت قلبى پيدا شد و بسيار گريستند .
اين جريان در ساعت آخر روز جمعه اتفاق افتاد .
چـنـد روزى گذشت من در خواب ديدم كه سه نفر سوار بر اسب به هييت و شمايلى كه در واقعه اسـماعيل هرقلى نقل شده ، از صحرا رو به خانه مى آيند ( ( 182 ) ) در همان حال ،واقعه اسماعيل به خـاطـرم آمـد و چون در آن روزها از قضيه او مطلع شده بودم ،خصوصياتش در نظرم بود .
متوجه شدم آن سوارى كه جلوى همه است حضرت حجت ( ع ) مى باشند و ايشان براى شفاى برادر مريضم آمده اند .
او هم در بستر خود،در فضاى خانه و بر پشت خوابيده يا تكيه داده بود، چنانچه در آن ايام مـعـمـولا بـه يـكـى از ايـن دو حـالـت بـود .
حـضرت حجت ( ع ) نزديك آمدند و در دست مبارك نيزه اى داشتند .
آن نيزه را در موضعى از بدن او گذاشتند [گويا كتف او بود] و فرمودند : برخيزكه دايى ات از سفر آمده است .
من آن طور فهميدم كه منظور حضرت از اين جمله ، بشارت رسيدن دايى ديگرم به نام حاج ميرزا عـلى اكبر است .
ايشان به سفر تجارت رفته و سفرش طول كشيده بود و به خاطر طول مسافرت و دگرگونى روزگار، از قبيل قحط و گرانى شديد، نگران اوبوديم .
وقـتـى حـضـرت نـيـزه را بـر كتف او گذاشتند و آن سخن را فرمودند، برادرم ازرختخواب خود بـرخـاسـت و با عجله به طرف در خانه ، براى استقبال از دايى مان رفت .
در همين جا من از خواب بـيـدار شدم ديدم فجر طلوع كرده و هوا روشن و هنوز كسى براى نماز صبح برنخاسته است .
بلند شدم و پيش از آن كه لباس بپوشم ، پيش برادرم رفتم و او را از خواب بيدار كردم و گفتم : حضرت حجت ( ع ) تو را شفا دادند برخيز ودستش را گرفتم و او را برداشتم .
او هم سر پا ايستاد .
در ايـن جا مادرم از خواب برخاست و صدا زد : چرا او را بيدار كردى ؟ [اين اعتراض به خاطر آن بود كـه بـرادرم از شدت درد اكثر شب بيدار بود و اندك خوابى در آن حال ،غنيمت به شمار مى رفت ] گـفـتـم : حـضرت حجت ( ع ) او را شفا داده اند .
وقتى او راسرپا نگه داشتم ، شروع به راه رفتن در فضاى حجره كرد، در حالى كه همان شب قدرت گذاشتن پا بر زمين را نداشت و نزديك يك سال يا بيشتر همين طور بود، به طورى كه اگر مى خواست به جايى برود، بايد او را حمل مى كردند .
به هر حال اين حكايت در آن قريه منتشر شد و همه خويشان و آشنايانى كه بودند،جمع شدند تا او را بـبـيـنـنـد، چـون باور نمى كردند .
من هم خواب را نقل مى كردم و ازاين كه بشارت شفايش را داده ام ، خوشحال و مسرور بودم .
چـرك و خون در همان روز قطع شد و زخمها قبل از تمام شدن هفته ، التيام پيدا كردند .
از طرفى پس از چند روز دايى ما، ميرزا على اكبر، با دست پر و سلامت از سفرتجارت برگشت ( ( 183 ) ) .
تاریخ و ساعت انتشار :
22:19:49 ~~~ 1399/11/08
دسته بندی :
رؤياهاى صادقه
با مهدی

«اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»

اظهار نظر در مورد رؤياى ميرزا محمد حسين نايينى .::. پرتال تخصصی تبیان مهدویت

*
*