شنبه ، 02 مرداد 1400

پرتال تخصصی تبیان مهدویت

تبیان مهدویت ، بزرگترین پایگاه اینترنتی مهدویت

رؤياى صادقه شيخ عبدالحسين حويزاوى

رؤياى صادقه شيخ عبدالحسين حويزاوى
شيخ عبدالحسين حويزاوى فرمود : بـيـسـت و پـنـج سال قبل ، رييس شهردارى نجف اشرف مردى به نام ميرزا احمد كه كاروانسراى مصلى ، متعلق به اوست ، بود . او مرد متدين خوبى بود و به اجبارشهردارش كرده بودند . شـبـى در عـالـم رويـا ديدم ، در محلى دو تخت گذاشته اند و در وسط، سجاده اى پهن كرده اند و نـامـوس دهـر، حـضـرت بـقـيـه الله ( ع )…
شيخ عبدالحسين حويزاوى فرمود : بـيـسـت و پـنـج سال قبل ، رييس شهردارى نجف اشرف مردى به نام ميرزا احمد كه كاروانسراى مصلى ، متعلق به اوست ، بود .
او مرد متدين خوبى بود و به اجبارشهردارش كرده بودند .
شـبـى در عـالـم رويـا ديدم ، در محلى دو تخت گذاشته اند و در وسط، سجاده اى پهن كرده اند و نـامـوس دهـر، حـضـرت بـقـيـه الله ( ع ) ، روى سـجاده تشريف دارند و همان مردمتدين ( رييس شـهـردارى ) نـزد آن سـرور حـاضر است .
حضرت با تندى به او فرمودند : چرا داخل شغل حكومتى شدى و اسم خود را در زمره آنها محسوب داشتى ؟ در آن بـين حضرت فرمايشى فرمودند، ولى آن مرد فرمايش حضرت را نفهميد من خواستم گفته ايـشـان را بـه او بـفـهمانم ، لذا گفتم : حضرت حجت ( ع ) مى فرمايند : ولاتركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم الن ار ( ( 172 ) ) .
حضرت روى مبارك به من نمود و فرمود : پس تو چرا آنها را مدح مى كنى ؟ عرض كردم : تقيه مى كنم .
حضرت دست مبارك را بر دهان خويش گرفته و تبسم كنان سه مرتبه فرمودند : تقيه ،تقيه ، تقيه .
به عنوان رد و انكار بر من ، يعنى چنين نيست و از روى خوف و تقيه نيست كه آنها را مدح مى كنى .
دو باره متوجه رييس شهردارى شدند و فرمودند : هفت روزبيشتر از عمر تو باقى نمانده است .
فردا برو و مهر حكومتى را رد كن .
روز بعد اول صبح از خانه بيرون آمدم و در فكر خواب خود بودم .
ديدم بعضى به يكديگر مى گويند : خـبـر دارى چـه شد ؟ رييس شهردارى نزد حكومت رفته و استعفاداده و كليدها را به آنان تسليم نموده است .
من تعجب كردم ! روز بعد ميرزا احمد مريض شد و حالش دگرگون گرديد .
با خود گفتم بروم و او راعيادت كنم .
وقـتـى وارد خانه اش شدم ، ديدم حالش خوب نيست و از هوش رفته است .
نزد او نشستم ، چون به هـوش آمـد، چـشـم باز كرد و هنگامى كه نظرش به من افتاد، گفت : ها يا شيخ انت چنت حاضر، يعنى اى شيخ تو هم در آن جا حاضر بودى .
و دست مرا گرفته ، با كمال ضعف و زارى گفت : تو در آن مجلس بودى و آنچه آن جابود ديدى و شنيدى .
من خواستم به او آرامش و دلدارى بدهم گفتم : بلى و ان شاءالله تعالى تو خوب مى شوى .
گفت : چه مى گويى ؟ مطلب از همان قرار است و من رفتنى هستم .
اهـل مجلس و حضار هيچ كس متوجه نشد كه ما چه مى گوييم ، بلكه خيال كردندسابقه اى با هم داريم كه چندى قبل جايى بوده ايم و مطلبى واقع شده است .
بـه هـر حال مرض ميرزا احمد كم كم شديدتر شد تا سر وعده بعد از هفت روز رحلت كرد و از دنيا رفت ( ( 173 ) ) .
تاریخ و ساعت انتشار :
22:19:49 ~~~ 1399/11/08
دسته بندی :
رؤياهاى صادقه
با مهدی

«اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»

اظهار نظر در مورد رؤياى صادقه شيخ عبدالحسين حويزاوى .::. پرتال تخصصی تبیان مهدویت

*
*