چهارشنبه ، 06 مرداد 1400

پرتال تخصصی تبیان مهدویت

تبیان مهدویت ، بزرگترین پایگاه اینترنتی مهدویت

تشرف شيخ محمد تقى قزوينى

تشرف شيخ محمد تقى قزوينى
شيخ جليل ، ميرزا عبدالجواد محلاتى ، كه از اهل تقوى و مجاورين نجف اشرف بود،فرمود : شـيـخ مـحـمـد تقى قزوينى ، كه در مدرسه صدر منزل داشت و از نظر علم و عمل و تقوى و زهد بـى نـظـيـر بـود، دايمـا مى گفت : حاجتى كه من از خدا دارم و در حرم مطهراميرالمومنين ( ع ) هميشه خواسته ام اين است كه خدمت ولى عصر، حضرت بقيه الله…
شيخ جليل ، ميرزا عبدالجواد محلاتى ، كه از اهل تقوى و مجاورين نجف اشرف بود،فرمود : شـيـخ مـحـمـد تقى قزوينى ، كه در مدرسه صدر منزل داشت و از نظر علم و عمل و تقوى و زهد بـى نـظـيـر بـود، دايمـا مى گفت : حاجتى كه من از خدا دارم و در حرم مطهراميرالمومنين ( ع ) هميشه خواسته ام اين است كه خدمت ولى عصر، حضرت بقيه الله ارواحنافداه ، مشرف شده و پاهاى مـبـارك آن حـضـرت را بـبـوسم و در كمال عجز و با دل شكستگى مى گويم : اللهم ارنى الطلعه الرشيده و الغره الحميده .
ايشان مبتلا به مرض سل شد و با اين كه فقير و نيازمند بود، نهايت عزت نفس راداشت و حال خود را پوشيده مى داشت .
مـدت هـيـجـده سال ، در جوار حرم مطهر اميرالمومنين ( ع ) ، موفق به تحصيل علم بود .
مرض او طـول كـشـيـد و هميشه سرفه مى كرد و در وقت سرفه از سينه اش خون خارج مى شد و به همين سبب از حجره اش به انبار مدرسه منتقل شد، تا اطراف حجره به خونى كه از سينه اش دفع مى شد، آلوده نشود .
مـدتـى در آن مـكـان بود و خون از سينه اش دفع مى شد، تا اين كه همه از او نااميد شدند وكسى گمان نمى كرد كه از اين مرض شفا پيدا كند .
چـنـد روزى گـذشـت .
او را در كـمـال صـحت و سلامتى يافتند .
همگى از آن حالت وسلامت او شـگـفـت زده شـدند، بخاطر آن شدت و سختى كه داشت و خونى كه ازسينه اش خارج مى شد .
به هـرحـال بـراى هـمه سوال بود كه چگونه ناگهانى سلامت خود را باز يافت .
همه مى گفتند : اين نبوده مگر به يك واسطه غيبى ، لذا از سبب شفاى او پرسيدند .
گـفت : شبى از شبها، حال من خيلى وخيم شد، به طورى كه هيچ حس و حركت وشعورى برايم بـاقى نماند .
اوايل فجر بود، ناگاه ديدم سقف انبار شكافته شد و شخصى كه يك صندلى همراهش بـود، فـرود آمـد و آن را در مـقابل من گذاشت .
بعد از اوشخص ديگرى فرود آمد و بر آن صندلى نـشـسـت .
در همان حالت مثل اين كه به من گفتند : اين شخص اميرالمومنين ( ع ) است .
حضرت توجهى به من فرمود و از حال من جويا شد .
عرض كردم : اى سيد و مولاى من ، حاجت مهم من شفاى از اين مرض و رفع فقرمى باشد .
فرمود : اما مرض ، كه از آن شفا يافتى .
عرض كردم : آن آرزوى بلندى كه دارم و هميشه در حرم مطهر دعا مى كنم و از خدامى خواهم كه مستجاب شود، چطور ؟ فـرمود : فردا قبل از طلوع آفتاب به بالاى بلندى وادى السلام رفته و در حالى كه متوجه به جاده و راه كـربـلا بـاشـى ، مـى نشينى فرزندم صاحب العصر و الزمان از كربلا مى آيد .
دو نفر از اصحاب او همراهش هستند .
به ايشان سلام كن و هر جا مى روند،همراهشان باش .
در ايـن هـنگام حواسم برگشت و به هوش آمدم ، و هيچ كس را نديدم .
با خود گفتم اين جريان از خـيـالات مـاليخوليايى بود، اما پس از زمانى كه گذشت ، سرفه نكردم و ديدم به بهترين وجه شفا يـافـتـه ام .
تعجب كردم و در عين حال باور نمى كردم كه شفا يافته باشم .
تا اين كه شب شد و اصلا سـرفـه اى بـه من دست نداد .
با خود گفتم اگر آنچه كه وعده فرموده اند فردا واقع شود، صورت گرفت و به زيارت مولايم حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالى فرجه الشريف مشرف شدم ، بدون هيچ شك و شبهه اى به بزرگترين سعادتها رسيده ام .
صـبـح شـد .
وقت طلوع آفتاب ، به محلى كه امر فرموده بودند، رفتم و آن جا نشستم ورو به جاده كـربـلا نمودم .
ناگاه سه نفر كه يكى از آنها جلوتر و با كمال وقار و آرامش بود و دو نفر پشت سر او مثل مجسمه متحرك پيش مى آمدند .
آن دو نفر لباسشان ازپشم و به پايشان گيوه بود .
در اين جا هـيبت و شوكت آن بزرگوار مرا گرفت به طورى كه چون نزد من رسيد، جز سلام كردن قادر به هـيـچ كـارى نبودم .
ايشان جواب سلام مرا دادند و از پاى آن بلندى كه روى آن نشسته بودم ، بالا آمدند و از پشت ديوار شهروارد جاده اى كه به سوى مقام حضرت مهدى ( ع ) است ، شدند و حضرت در اتـاقـى كـه در آن مـقـام اسـت ، نـشـسـتند و آن دو نفر كنار در اتاق ايستادند .
من هم نزديك آنـهـاايـسـتـادم .
آن دو نفر ساكت بودند و اصلا صحبت نمى كردند و به همين حال روز بلندشد و آفـتـاب بالا آمد و صبر من هم تمام شد .
با خود گفتم داخل اتاق مى شوم و به بوسيدن پاى مبارك مـولاى خود مشرف مى گردم .
چون پا در فضاى آن اتاق گذاردم ،هيچ كس را نديدم .
اين جا دنيا در نـظـرم تـاريـك شد و تا شب در كنار درياى قديم نجف ، خود را به خاك و گل مى زدم و فرياد مـى كـشـيـدم .
تصميم داشتم كه خود را ازنهايت غصه اى كه پيدا كرده بودم ، هلاك كنم ، اما فكر كردم و ديدم كه دعاى من همين بود : اللهم ارنى الطلعه الرشيده و الغره الحميده ، يعنى خدايا آن حضرت را به من نشان بده و اين دعا هم كه مستجاب شد .
پس دليلى ندارد كه خود را از بين ببرم ، لذا به محل خود برگشتم و تا به حال هم اين قضيه را به كسى نگفته بودم ( ( 59 ) ) .
تاریخ و ساعت انتشار :
22:19:49 ~~~ 1399/11/08
دسته بندی :
تشرفات به حضرت
با مهدی

«اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج»

اظهار نظر در مورد تشرف شيخ محمد تقى قزوينى .::. پرتال تخصصی تبیان مهدویت

*
*